imagine

:This is kind of a diary or something that I'm gonna share it with you

imagine

:This is kind of a diary or something that I'm gonna share it with you

به نظر من بهترین فیلم و بهترین کارتون دنیا شیر شاه یا همون د لاین کینگه. امروز روز عجیبی بود برای من. صبح برای خودم کاپوچینو ساختم و حسابی حال داد یکم به کارای خونه کمک کردم و یه آیه خفن قرآن رو پیدا کردم آیه ۲۳ سوره کهف که گفته بود نگین کار هاتون رو فردا انجام میدین و تصمیم گرفتم سعی کنم کارامو به فردا موکول نکنم. بعد باشگاه رفتم و برگشتم یه دوش گرفتم و بعد لاین گینگ رو دیدم بچه که بودم بارها نگاهش کردم حتی ۳ بار پشت سر هم نیز دیده شده که نگاهش کنم، بست مووی اور. حالم اخیرا خیلی آن استیبله. دلم میخواد تنها باشم، خیلی ناراحتم اتفاقاتی برام افتاده که دوست نداشتم هیچوقت هیچوقت برام میفتاد دلم میخواد هرچی زودتر هندل کنم همه چیز رو. بخاطر اینه که نیاز دارم تنها باشم نوشتن هم بهم کمک میکنه ولی از اونجایی که یاد ندارم حرف بزنم طبعا یاد ندارم بنویسم هم. به عنوان ادوایس امروز هم هیچوقت فراموش نکنین کی هستین (جمله ای که موفاسا به سیمبا میگه)

پ.ن.1. حالم خوبه ولی شما باور نکنین.

پ.ن.2. یعنی انقدر آن استیبلم که معلوم نیست خوبم یا بد.

امروز بعد از مدت ها (نزدیک ۱ سال) فوتبال بازی کردم گرچند از نفس خیلی زود میفتادم و خب افت کرده بودم ولی بد نبود. به هیچ وجه خوب که نبود یعنی اصلا خوش نگذشت. میشه بهش به چشم ورزش نگاه کرد که الآن مفصل ران و ماهیچه های اطرافش مخصوصا مفصل ران سمت چپم به شدت درد میکنه در اثر زمین خوردن زیاد. به هر حال امروز که از خواب بیدار شدم پنکیک درست کردم که تعریفی نداشت خیلی ضخیم بود و دیدم به هیچ وجه نمیپزه تبدیلش کردم به یه جور نیمروی شیرین با آرد. بعد دیگه ناهار رو زدم و رفتم سمت سالن فوتبال یا همون فوتسال دیگه بعد از اونجا رفتیم آب میوه زدیم من آلبالو انار زدم. بعد با پویا و پارسا فتوحی رفتیم باغ من رو چمنا دراز کشیدم و پویا داشت کنفرانس میداد راجب آوسام بودن متالیکا تو صحبت هاش غرق میشدم و انگار هیچی نه میشنیدم نه میفهمیدم. تو دنیای خودم بودم که آهنگ وی آر د چمپیونز رو گذاشت راستش با آهنگ ناثینگ الس مترز رفتم تو حالت خلصه و یاد وقتایی که این آهنگ رو گوش میدادم دیگه بعد از مدتی رفتم خونه، بابام گفت بهم که عموم اینا میخوان بیان با پدر بزرگ مادر بزرگم خونمون برای شام، دیگه من تا رسیدم خونه قبل از دوش اسپرسو درست کردم برای خودم چون مامانم امروز موکا پات خریده بود و من هیجان داشتم براش. خوب شد اسپرسوعه ولی نشد اون چیزی که باید میشد. حالا کم کم قلق اینم دستم میاد. دیگه مهمونامون اومدن بعد که رفتن من اومدم با کیسه خوابم سر بالکن بخوابم. وای ستاره ها چقدر خفنن، چقدر خوشگلن، چقدر هرچی نگاشون میکنی سیر نمیشی ان؛ به نظرم بد ترین چیزا تو دنیا اولی آلودگی نوره دومی سقف خونه سومی هم هر چیز دیگه که باعث میشه هر شب ستاره هارو نبینیم. دیگه دیدم هر کاری میکنم خوابم نمیبره گفتم خاطرات امروزم رو بنویسم. ۲:۱۵ دقیقه دیگه باید بیدار شم حاضر شم برم بیرون با بچه ها قرار داریم. فردا هم که باید برم تهران. الآن ۲_۳ شب پشت سر همه که داره شبا حالم بد میشه احساس منفور بودن میکنم. به نظرم هیچ وقت هیچ وقت نذارین کسی به داشتنتون عادت کنه. و شما هم برای اینکه به داشتن کسی عادت نکنین تصور کنین که خدای نکرده نباشن تو زندگیتون واقعا آدم حسرت اینو میخوره که دوباره یک بار هم که شده طرف رو ببینی چه کار های رو مخشو انجام بده چه کار هایی که خوشتون میاد حتی به نظرم رو مخا بیشتر جلوه میکنن انگار آدما یه جورین که اکثرن بدی ها رو بیشتر میبینن.

پ.ن. دلم میخواد برم تو کویر ستاره هارو ببینم. 

خب اخیرا بنا به دلایلی کمتر و کمتر در خدمتتون بودم. دوباره قراره مثل قبل حتی هر چه بیشتر "خاطره نویسی" کنم. امروز روز خیلی خوبی نبود. صبح دیر بیدار شدم، با این که دیشب زود خوابیدم، بعد دیگه نرفتم ثبت نام گواهینامه نمیدونم چرا. بعد از خواب که بیدار شدم یکم دست و روم رو شستم بعد ناهار زدم تنهای تنها با ثیم سانگ نیروانا بعدش شروع کردم به دیدن بتر کال سال تصمیم گرفتم هر روز فقط یه اپیزود نگاه کنم بعد از فیلم دیدنم ویالن تمرین کردم بعدش رفتم باشگاه تموم که شد فاطمه بهم پیام داد بعد از یکمی که با فاطمه صحبت کردم رفتم سراغ پویا که طبق قرار بریم پیاده روی ولی پویا بهونه آورد که خستس و نمیتونه بیاد پیاده روی بعد از یکم که با هم صحبت کردیم پویا رفت خونشون منم تنها رفتم پیاده روی دم غروب که فک کنم برام خوب نیست چون دپم کرد. بگذریم بعدش اومدم خونه دپ همچنان که نشستم gta v بازی کردم تا شب شد و بگیرم بخوابیم. 

پ.ن.1. تازه اولشه یکم تحمل کنین خوب نویسنده ای میشم.

پ.ن.2. امروز فهمیدم انقدر تنهام که فقط با خودم اینساید جوک دارم:(

با عرض سلام و خسته نباشید خدمت شما استاد... چیز... مخاطب گرامی. آقا انقدر که برای این استادای مسخره نامه نوشتیم شروع هر چیزیو اینجوری میریم. تابستونتون چجوریاس؟ خوش میگذره سیکس پکارو دراوردین؟ بدناتونو برنزه کردین؟ خلاصش که به خودتون رسیدین؟ آقا من امروز تصمیم گرفتم زندگی رو بر خود سخت نگیرم والا مگه آدم چند بار ۱۸ سالش میشه؟ چرا ازش لذت نبریم؟ از فردا شروع میکنم درسام رو میخونم و با روزی سه ساعت شروع میکنم حالا پسفردا میریم مسافرت و اینا باز بعدش بر میگردم شروع میکنم. وبلاگ نویسی به نظرم میومد خیلی مؤثر باشه ولی خب نبود. امروز خیلی فکر کردم دیدم تنها کاری که میشه کرد اینه که رها کرد همه چیو و موکولش کرد به آینده. اصن شاید آینده ای نیومد و همین امشب در بستر خواب جان به جان آفرین تسلیم کردم و تموم شد. دارم کتاب نحسی ستارگان بخت ما رو میخونم. کتاب جالبیه ازش خوشم اومده. توی تمام بازی های دوران کودکی ما (اون موقع ها که بازیا خفن بودن) مثل ماریو و سونیک و اینا قضیه این بود که شخصیت اول هی یه سری مشکلات میومد سر راهش هی با اونا دست و پنجه نرم میکرد بعضیاشون باعث میشدن هرچی که تا اونجا با خودش جمع کرده بود رو از دست بده حتی بعضی وقتا گیم اور میشد ولی بازم میرفت و هی هر مرحله قوی تر میشد و مرحله ی بعدی هم سخت تر تا اینکه آخرش به هدف بزرگشون میرسیدن خیلی فلسفی و ریلیستیک بودن. زندگی هم همینه آقا انقدر باید پدرت دراد که بتونی غول های قوی تری رو شکست بدی. آخرش به چیزی که میخوای میرسی و فقط یه هنری که اینجا هست هنر لذت بردن از زندگیه که هرکی از زندگیش لذت ببره واقعا هنرمند ماهریه. میخوام تصمیم بگیرم که هنرمند باشم. ویالن رو چی کنم نمیدونم والا باید با امیر علی بعد از مسافرتمون حرف بزنم. انی وی. امشب فاطمه از دستم ناراحت شد و الآنم خوابیده دوست ندارم کسی که واسم مهمه دوست و یا خانواده با ناراحتی از دست من بخوابه میدونی اعتقاد دارم تو خواب روح آدم یه جورایی از حالت عادیش خارج میشه و خب دوست ندارم روح کسی که از من آزرده است از حالت عادیش با آزردگی از من خارج شه میدونی یه جوریه. انی وی من برم به ادامه کتابم برسم نوشتن بسه. پیس اوت ⁦✌️⁩

پ.ن.۱. کی بخوابم؟؟!

پ.ن.۲. لایف ایز تو شرت تو اسلیپ

گویا کفشامو تو خوابگاه همینجوری جا گذاشتم و اومدم؛ یادمه علی اینکارو کرده بود کلی گفتم چجوری میشه آدم کفشاشو جا بذاره و اینا انقدر گفتم تا خودمم جا گذاشتم. دلم نمیخواد بخوابم ساعت 5:29 صبح عه و من بیدارم فردا یعنی امروز باید بریم تهران تا کفشا رو برداریم و اینا که آماده شیم بریم مسافرت احساس نکبت باری نسبت به زندگیم دارم حالم انقدر بده که دوست دارم بد بمونه خوب بودن های منم موقتیه به شدت حالم بده و خب میدونین دلیلشم نمیدونم وقتی دلیلش رو نمیدونی نمیتونی رفعش کنی حتی نمیدونی که چی کار کنی حالت موقتی هم که شده خوب میشه به تنها چیزی که میشه امیدوار بود اینه که آیا اگه مشکلاتی که دارم رو اور کام بشم مشکلاتی از قبیل عدم اعتماد به نفس و اینا و به طور کلی چیزی درونم وجود نداشته باشه که ازش بدم بیاد (فرض کنیم میشه) به آرامش میرسم یا نه؟ الآن میدونی چی دلم میخواد؟ دلم میخواد 3 روز از کاملا تنهای تنها باشم ایزوله. بعضی وقتا اینجوریم که اگه من بمیرم چه واکنشی دیگران خواهند داشت؟ سلی حمید سعید مامان بابام فاطمه صفی اکبری نفر همسایه هامون مامان جون بابا جون مامان صوری بابا منصور زهرا  آقا مصطفی ندا نجلا دایجون مسعود نیر خانوم  مهراب محبی حالشون چجوری میشه؟ خودم خودم حالم چجوریاست؟ آیا از کارایی که کردم راضی ام؟ به نظرم چیزی که سوسایتی ازم میخواست رو بر چیزی که خوردم میخواستم ارجحیت (بهم رسوندن درستش چیه) ندادم نه تو رشته دبیرستان نه تو رشته دانشگاهی نه تو نحوه زندگی آدم خوب مثبت ساکت ماکتی نبودم و نمیخواستم که باشم هم

آدم بدی هم نبودم کار هایی کردم که باعث عذاب وجدانم بشن بعد از n سال همچنان ولی خب با خودم مبارزه کردم دیگه نسبت به اولش قوی تر شدم ولی هنوزم خیلیییییی ضعیفم معدم حالش بده یه حالت تهوع خفیفی در تمام طول روز دارم حالم رو آهنگ بلک برد بیتلز کامل نشون میده: بلک برد سینگینگ این د دد آو نایت/تیک دیز بروکن وینگز ان لرن تو فلای/آل یور لایف/یو ور آنلی ویتین فور دیس مومنت تو ارایز... دلم پی اس فور میخواد با دستگیره اضافی و یه عدد پایه فیفا بشینم بیشمار بازی کنم و گل قشنگ بزنم نه گل مسخره مثل پویا .:چشم هایی که به بالا میچرخند:. راستی بعد از عید نفر باهام قهر بود دیگه؛ امروز یه نیمچه آشتی کرد با هم یه دست دوتا 2 بازی کردیم. احساس میکنم چیزایی دارم که لیاقتشونو ندارم 

پ.ن.1. هعی

پ.ن.2.هعی

پ.ن.3. هعیییییییییییی

حتی میشه عنوان این پست رو فاک یو سامر بذارم. الان دقیقا تنها فرقش اینه که به جای اینکه کلاسارو خواب بمونم همینجوری خواب میمونم. البته خب با امتحانا فرق داره ها. شبی که میخواستم پک کنم بیام همدان خیلی حالم بد بود دیگه یهو عصبی شدم قرصام رو همشونو با دندون خورد کردم ریختم دور. نیازی به استفاده از اونا ندارم خودم میتونم خودم رو خوب کنم فقط نیاز دارم که به خودم نصف چیزی که به بقیه اهمیت میدم اهمیت بدم. فکر کنم وقتشه که با خودم آشتی کنم. اوری وان دیزرو عه سکند چنس. حتی در بعضی موارد داریم اوری وان دیزرو انادر چنس آنتیل دی وانت ات. یعنی هر چند بار که ریدی تا وقتی که کوتاه نیای باز هم فرصت داری که دوباره شروع کنی. به نظر من اعتماد به نفس چیز مهم و خطرناکیه (خودم اصلا اعتماد به نفس ندارم و از کسایی که دیدم اعتماد به نفس دارن متنفرم "م.ب." نه بخاطر اعتماد به نفس داشتنه اینا افرادین که بیش از چیزی که باید اعتماد به نفس دارن یعنی یه جور دیگران کوچک بینی دارن) نباید اعتماد به نفس باعث شه راجب به خودت توهم بزنی که وای من چقدر شاخم. باید همیشه بدونی که از تو بهتر و بدتر هم هست تو هر زمینه ای. البته نظر من اینه که راه هر کس با بقیه جداست. یعنی این مسیری که توعه نوعی داری میری با مسیر همه ی آدم های دیگه از زمین تا آسمون متفاوته به طور مثال فرض کنیم که یه نفر پشت کنکور میمونه با بدبختی میره دانشگاه سال بعدش مشروط میشه و هی بدبختی میاره تا اینکه الان رسیده به اینجا که 26 سالشه هنوز کلی از درساش مونده آیا این شخص نمیتونه موفق بشه؟ آیا این شخص عقب افتاده؟ از چی اصن عقب افتاده؟ از همسناش؟؟؟ فکر کن همه متولد های اون سال بمیرن یهو اون وقت از کی عقبه؟ فکر کن همه آدمای دنیا یهو بمیرن، اونوقت از کی عقبه؟ چیزی که میخوام بگم اینه که ما تو دنیا تنهای تنهاییم. این مسیر هم مسیر خودمونه؛ گند زدیم تا الآنشو؟ مهم نیست فکر کن حافظه ات رو از دست بدی کلن از صفر شروع باید کرد نه؟ الآنم از صفر شروع کن همه چیو بساز سن واقعا فقط یه عدده. بسیار مثال برای ما زدن و میشه زد که اینو ثابت کنهمثلا الآن خود من هشت سالمه باورت میشه؟ سن عقلیم هشته. حالا بگذریم از اینا آقا حالمون بده و خب نمیدونم چرا. نمیدونم چه مرگمه واقعا کاش همه چیز خیلی خیلی آسون تر از چیزی که هست بوددلم هیچی نیست که بخواد یعنی به عنوان هدف و فقط مرگه که فکر کردن بهش بهم آرامش میدههمه آدما فکر میکنن که زندگی اینجوریه که میری مدرسه راحت میشی، دبیرستان رو بگذرونی راحت میشی، از شر کنکور خلاص شی راحت میشی، مدرکت رو بگیری راحت میشی، بری سر کار راحت میشی، نمیدونم زن بگیری راحت میشی بچه هات رو بزرگ کنی راحت میشی و ... ولی غافل از اینکه هرکدوم از اینا یه بدبختیای بیشتری میاره رو بدبختیای قبلی که انقدر سخت ترن که قبلیا رو فراموش میکنی هممونم تنهای تنهاییم و هیچ کمکی نداریم. فقط مرگه که ممکنه آرامش داشته باشه. حداقل از دست جسم لعنتیت خلاص میشی. البته میدونی نه که ما همه کمال گراییم کمال هم یعنی تحمل و هندل کردن این بدبختیا پنیک نکردن درست عمل کردن. و ادامه دادن به این زندگی کوفتی. کاش میشد حس ها رو هم به اشتراک گذاشت واقعا نمیدونم این حس کوفتی که دارم چیه. در آخر هم یه نظر جالب از دیوونه ترین آدمی که دیدم و خیلی باهاش حال میکنم:

The important thing is not to stop questioning. Curiosity has its own reason for existing
-A.Enistein

یه چندین و چند روزی از این روز میگذره ولی حیفه نگمش. آقا امروز ما امتحان ریاضی ۲ و فلسفه علم داشتیم. بگذریم که روزه بودم و دیشبش هم فقط از ۵ خوابیدم تا ۸ صبح که ۱۰ برم امتحان قاعدتا نه صبحونه خوردم نه چیزی برای خوردن بردم با خودم. بالاخره رفتم سر امتحان و تا جایی که تونستم نوشتم و با توجه به میدترم افتضاحم بالاخره هر طور بود با ارفاق و اینا ۱۰.۵ گرفتم :)) حالا بدبختی تازه شروع شد امتحان فلسفه علم با استاد شجاعی ساعت ۱:۳۰ و من تا ساعت ۱۲ هنوز هیچ یه کلمه هم نخوندم. آقا من با فاطمه شروع کردم به خوندن و یه ۵ صفحه ای از مثلا ۳۰ صفحه خوندیم. بعد رفتیم سر امتحان. آقا شانس ما زد و نمره داد به چرت و پرتایی که نوشته بودم و بهم یه ۱۸ عه تمیز داد. بعدشم یادم نیست چی شد :دی. ولی یادمه شروع کردم به خوندن فیزیک دو دیگه احتمالا. خیلی دلم جدیدا گرفتس در حدی که بعضی وقتا وسط صحبت کردن یا حتی بازی کردن یا هرچی یهو گریم میگیره اشکم سرازیر میشه. بعضی وقتا میتونم کنترلش کنم بعضی وقتا نه. ولی شب قدر اصلا درست حسابی گریه نکردم. اول رفتم تو جمعیت خیلی سر و صدا بود و خب من اصولا آدم درونگراییم و فرار کردم از سیل جمعیت رفتم به سمت ال جی تو لاو گاردن یه چند تا غورباغه بودن و یکی ۲ تا آدم نشستم رو وسایل ورزش و قرآن خوندم. پیش خودم گفتم چه کاری بهتر از خوندن قرآن در شبی که قرآن نازل شده؟ بعد چون قرآنم فقط یکمی از قرآن بود (از اینا که تیکه تیکه میکنن هر کی یه تیکه بخونه، نمیدونم دقیقا چجوری تیکه تیکه میکننش والا اصن سر در نمیارم) رفتم پسش دادم و یه قرآن کامل برداشتم معنی سوره کهف آیات ۷۰_۸۰ ۹۰ جالب بود برام داستان خضر نبی و اینا. بعد که قرآن کاملم رو برداشتم رفتم بین دانشکده هنر و ادبیات اون بالاهه نشستم و شروع کردم حرف زدن. جالبیش اینه که وقتی با خدای خودت صحبت میکنی نیازی به تعریف کردت واژه ها نداری. حتی نیازی به کلمات نداری نه کلمات نه جمله بندی نه هیچی. کافیه بگی خدایا تو که میدونی این تو چه خبره. بگذریم، من دریافتم که حس عجیب آنارشیست درونم هست اینجوری بود که کارگر شمالیو پایین میومدم جلومو گرفتن گفتن کیفت رو بگردیم گفتم چرا گفتن مراسمه گفتم چه مراسمی گفتن شب احیاست گفتم آخه وسط خیابون؟ بعد هیچی نگفت پرسیدم از کجا میتونم برم که نگردین کیفم رو؟ گفت باید از اون کوچه ها بری و اینا گفتم بیخیال بگرد دیگه مملکت که قانون نداره و آب رو آب بند نمیشه داعشم که از اون طرف. حالا منم شروع کردم به پخش کردن آهنگای نیروانا ("این بلوم" و "هارت شیپد باکس") و خوندن باهاش در سیل جمعیت سیاه پوشی که هر کاری خودشون دلشون بخواد انجام میدن و همون کسایی ان که روز 22 بهمن اگه مغازه ای باز بوده میرفتن بهش میگفتن باید ببندی مغازت رو. به طور کلی باید قبول کنیم که کار هیچکس کاملا درست نیست و کار هیچ کس هم کاملا غلط نیست وقتی آدم تصور کنه که کارش درسته و کار دیگران غلطه باعث میشه به خودش اجازه بده هر غلطی میخواد بکنه و هیچ حقی برای دیگران متصور نمیشه! از اینا بگذریم چرا من انقدر آنارشیستم؟ بابا به جون خودم منم کارای درست رو انجام میدم حس خوبی بهم میده، ولی کارای نادرست هم گاهی حس خوبی بهم میده همین که قانون بشکنم حس خوبی بهم میده همین که درون گرام هم بعضی وقتا حس خوبی بهم میده اینکه دیگران نمیفهمن درونم چی میگذره عجیب نیست؟

حالم یه چند وقتیه سخت گرفته است بهتره بهش فکر نکنم مخصوصا تو این ایام امتحانا عجب گیری کردیم. دیشب به سلی میگفتم که تابستونو چی کنیم؟ و طبق معمول پیشنهاد خودارضایی رو مطرح کرد. ولی حالا جدی، تابستونو چی کنیم؟

پ.ن.1. به شدت دلم میخواد برم همدان پیش مامان بابام

پ.ن.2. دلم نمیخواد برم همدان

پ.ن.3. دلم نمیخواد تهران باشم

پ.ن.4. حالمم بده :(

و رئالی که ۴_۱ یونتوس را میبرد. آقا ما همیشه رئالی بودیم و هستیم و به شدت علاقه به حضرت زیزو داریم. باشد تا رستگار شویم. من از تیم های آث میلان، لیورپول، منچستر یونایتد، آرسنال، رئال و پاریس سنت ژرمن خوشم میاد. اول از همه از رئال و خب بازیکن مورد علاقه ام هم مارسلو عه. آقا بگذریم از اینا امروز روز عجیبی بود من که انقدر خودم رو کم خواب میدونم به شدت خوابیدم نزدیک ۱۱ ساعت خوابیدم. شاید تاثیر قرص های افسردگی باشه شاید هم مال خستگی بیش از حد باشه. امروز بعد از روز ها و ماه ها مامان بابام رو دیدم کلی پریدم بغلشون دلم تنگ بود خیلی. هی دارم سعی میکنم قوی باشم هی دارم سعی میکنم شروع کنم به تغییر سیچویشنم ولی خیلی سخته ایالا از امروز شروع میکنم به خوندن زیاد. باید کلی ریاضی ۲ بخونم. دلم میخواد خفن باشم رنک ۱ باشم. هیچ وقت تا حالا نخواستم بهترین نمره رو به دست بیارم یا اینکه بیست شم. ولی این بار به شدت دلم میخواد فول مارک شم. مامانم نمیذاره ادامشو بنویسم میگه بچه بگیر بخواب فردا مینویسم براتون شبتون بخیر خوابای خفن ببینین. امروز الآن فردا شده. چجوری شده دیگه نمیدونم یا خورشید دور زمین چرخیده یا زمین دور خودش چرخیده  بستگی با زاویه دید ما داره خب اگه زمین رو ساکن بپنداریم کل کائنات دارن دورش میچرخن که خب خورشید هم این بین مستتره اگه نه که زمین داره دور خودش میچرخه حالا اینا فیزیک مسئلست که خب بحث ما الآن این نیست ولی خیلی جالبه اگه ما خودمونو ساکن در نظر بگیریم (که همیشه داریم این کار رو میکنیم) و یا یکی دیگه رو ساکن در نظر بگیریم چیز هایی که میبینیم متفاوته. شاید علت سو تفاهم ها و در گیری ها و غیره همینه. آقا حالا نمیخوام خیلی بحث رو فلسفی و اینا بکنم. این چیزایی هم که گفتم فقط نظرات خودم بود که مطمئنن هیچ کدوم نظرات کاملی نیست. ولی من همیشه یه اطمینان خاصی نسبت به یه سری چیزا دارم که این بعضی وقتا خوبه بعضی وقتا بعد. آقا ذهنمون سخت درگیره. مثل یه پرنده که تو قفسش بال بال میزنه که فرار کنه هی میپره. ما حتی کنترل ذهنمونم نداریم. عجیب نیست؟ هوای امروز ابریه نه آفتابی میاد نه بارونی. 

پ.ن.۱. آره منم چهرازی گوش دادم و خب چه خواسته چه ناخواسته یه سری تاثیرات زو نوشته هام گذاشته انقدر که خوبه این پادکست به شما هم به شدت توصیه میکنم گوشش بدین. اینم بگم که خب یه سری چیزا رو هم کاملا دارم از چهرازی کپی برداری میکنما.

پ.ن.۲. خسته شدیم ولی یه لذتی تو این خستگیه هست یه لذتی تو این سختیه هست که می ارزه مازوخیسمم ندارما ولی میدونی همین که تا اینجا که واقعا هیچ جایی نیست اومدم خودش خیلیه و دوست دارم خوبی های خودم رو ببینم و اونارو تقویت کنم. و خب بدی هامو هم میبینم که توهم نزنم وای چقدر خوبه بدس هامم میبینم و سهی میکنم بهترشون کنم. امید به زندگی دارم پیدا میکنم. خدایا خودت که داری همیشه کمکمون میکنی ما که یه لحظه تنها باشیم نابودیم هیچی خواستم بگم مرسی که هستی بوس بوس

با عرض سلام و خسته نباشید خدمت روزه داران عزیز و گرامی و همچنین آرزوی صبر برای کسانی که روزه نیستند. آقا این چه وضعشه چرا یه نفر که روزه نیست و تو خوابگاهه نباید بتونه چیزی بخوره به عنوان ناهار یا صبحونه؟ من خودم روزه ام ولی آخه باید واسه کسایی که روزه نیستن این قابلیت باشه که بتونن چیزی بخورن دیگه. حالا اصلن شما بگو اکثریت مهمه، خب بیان یه رای گیری کنن ببینن واقعا اکثریت روزه نیستن یا هستن، مشخص بشه، خلاصش اینکه اون روز افطاری داد بسیج دانشگاه بگذریم که چقدر مسخره میزای دخترا رو از پسرا جدا کردن و اینا ولی یه اتفاقی که افتاد این بود که به دخترا گل حسن یوسف دادن که فاطمه مال خودش رو هدیه داد به من و منم که چند روز پیش به این فکر کرده بودم که گل بخرم و ازش نگهداری کنم خیلی خوشحال شدم و واسش اسم هم گذاشتم اسمش رو گذاشتم "شادی گولی" که شادی چون آدم رو شاد میکنه و گولی هم از گوگولی میاد هم به گل ربط داره و اینا. (احتمالا با شنیدن این هچکی نخواد اسم بچه‌اش رو من انتخاب کنم یا به قول فاطمه حتی بچه‌ام هم نمیخواد اسمش رو من انتخاب کنم) (ولی اسم بچه تون رو خوب انتخاب کنین مثلا اگه اسمتون علیرضاست نذارین اسم بچتون رو علیرضای دوم(مدیونین اگه فکر کنین که کسی به همچین چیزی فکری کرده و اینا)) دلم برا ننه آقام تنگه دلم میخواد همه چی برگرده به حالت اول خودش. دوست ندارم این وضعیتی که توش گیر کردم. دقیقا نمیدونم چرا انقدر اخیرا گیج شدم. من یادم میاد قبلن پیشا گیج نبودم اصلا اخیرا اینجوری شدم. اون روز با فاطمه رفته بودم کتاب خونه علوم که بعدش میخواستیم بریم گفت من کتابارو میارم بعد من لپتاپم رو گذاشتم تو کیفم گفتم چی کنم؟ گفتم بذار برم کمکش کنم زیاده کتابا باید سیم رو هم بیاره بعد یه به خودم نگفتم که کتابارو میارم یعنی کارای دیگه رو من انجام بدم حالا اینم بگذریم رفتیم بالا واسه افطار تو یه پارک کنار خوابگاه چمران که من باز هم گیج بازی درآوردم و کارایی که باید رو انجام ندادم. ولی دم فاطمه گرم فک کن همه چی با خودش آورده بود از سفره یه بار مصرف بگیر تا پنیر و خامه و چای و همه چی دیگه بعد فک کن من عین چی سرم و انداخته بودم پایین و رفته بودم گنده گنده نشسته بودم و خوردم و برگشتم. خیلی از حرکت خودم بدم اومد. حالا بگذریم که چقدر مزه داد با هم افطار نون پنیر زدیم با چای بعدش حلیم هم خریدیم و خوردیم که حلیمش خوب نبود خیلی بعدم یه چیزی به فاطمه خوابگاهشون داده بودن مرغ یکم داشت و نمیدونم چیچی لوبیا هم داشت هویج هم داشت قشنگ هرچی از دستشون اومده بود ریخته بودن توش.

دلم میخواد سیگار بکشم خیلی حالم خوب نیست. دلم گرفته میدونم قول دادم حالم رو خوب کنما و دارم سعی میکنم حالم رو خوب کنم الآن ولی یه جوریه بازم هی حالم بد میشه هنوز هم دوست دارم بمیرم و دوست دارم زندگی خوبی داشته باشم هم. دلم میخواد ۶ سال ۷ سال بگذره و سریع هم بگذره. اعصابم خورد شده دیگه از این زندگیه لعننی دلم گرفته خیلی خیلی. میدونم برم بیرون هم فایده نداره. میدونم دلم چی میخواد ها ولی نمیخوام بگم به هیچکی حتی خودم. احساس میکنم درک نمیشم دلم میخواد بخوابم انقدر بخوابم که گیج نباشم. اه خب این چه وضعشه؟؟

امتحانا رو چی کنیم؟ سخته درس خوندن خیلی. ولی خب من سختی رو می طلبم برای قوی کردن خودم برای رسیدن به چیزایی که میخوام... ولی... ولی اصلا معلوم نیست بهشون برسم یا نه. و خب فکر کن این همه تلاش کنی و بعدم بهشون نرسی خب حتی اگه کطمئن باشی که میرسی هم خسته میشی... دیگه چه برسه به الآن. بغض دارم... درد میکنه سینه‌ام ... نفسم بالا نمیاد زمان لعنتی هم نمیگذره. 

آقا زندگیم یه جوری شده انگار که فقط هم من نیستم اکثرا اینجورین. یه جوریه یه بویی میده. آد احساس میکنه یچی سر جاش نیست، نه یه چی ها هیچی سر جاش نیست. آقا با صدای هوی متال آیرون میدن بیدار میشیم سحری بیف استروگانف با شیر موز میخوریم. یکم عجیب نیست؟ امشبم از اون شباست. تو خواب خوش بودم که اینجوری شد. شب بخیر