imagine

:This is kind of a diary or something that I'm gonna share it with you

imagine

:This is kind of a diary or something that I'm gonna share it with you

نمیدونم چرا این شهریور مسخره تموم نمیشه! برای اولین باره که از اومدن مهر خوشحالم حتی نه کودکستان نه کلاس اول و نه پارسال که سال اول دانشگاه بود، هیچ سالی خوشحال نبودم از اومدن این ماه مهر. ولی امسال فرق داره قراره حسابی بترکونم! به امید زندگی بهتر قراره برنامه ریزی داشته باشم برای زندگیم و سعی کنم به اهدافی که دارم برسم فقط با این امید که به بهترین چیزی که متصورم برای خودم برسم. و میدونی مطمئنم که میرسم اینجور چیزا رو حس میکنم و درست هم هستن تا حالا اشتباه نکردم. 

شاید واسه ما فقط ریاضیات یه اثبات و منطق محکم باشه ولی شایدم احساسات هم جدای از منطق نیستن! شاید احساسات هم یه سری اثبات محکم داشته باشن. فرض کنین شما با دوستتون از یه خیابون دارین رد میشین و یه چیزی افتاده رو زمین و هر دو تون هم میبینینش توی ذهن شما یه تیکه چوبه توی ذهن دوستتون یه سنگ راجبش هم اصلا حرف نمیزنین، حالا اون چیه؟ چوبه؟ سنگه؟ واسه هرکدومتون متفاوته! شما آدم های متفاوتی هستین با واقعیت های متفاوت. 

تازمانی که خلافش ثابت نشه همه چیز همون چیزیه که ما میبینیم کی اهمیت میده اون مدفوع سگ بوده یا دندون نیش اژدها؟ هیچکس، شما تنها کسی هستین که تعیین میکنین واقعیت چیه.

 منم تعیین کردم برای خودم که این جور احساسات دقیقا معادل اثبات های ریاضی اند حتی من وقتی مریضم هم خیلی این رو باور دارم که هرچی دلم میخواد الان برام خوبه حتی ممکنه سرما خورده باشم و خربزه بخورم ولی چون اینو باور دارم لرز بعد از خربزه رو از خربزه ندونم کی اهمیت میده لرز برای چیه؟ ولی حالا مثلا ترب دلم بخواد بعد بخورم خوب شم میگم ها دیدی هرچی دلم میخواد برام خوبه. شاید اشتباه باشه ولی از دید کی؟ متاسفانه ما آدم ها کامل نیستیم.

خوندم که تنهایی وقتی بده که کلی حرف برای گفتن داشته باشی ولی هیچکی نباشه که براش حرف بزنی، من همیشه کلی حرف دارم ولی علاقه ای به بیانشونم ندارم البته هستن اوقاتی که دلم میخواد خالی شم البته همیشه بعدش به غلط کردم میافتم :))))

به نظر الآنم بدترین اختراع بشر دوم تلفن عه و اول پیام کوتاه. ارتباطات آدم ها هفت درصد از طریق کلمات 38 درصد از طریق لحن و آوا و 55 درصد از طریق حالت صورت و ژست آدماست! یعنی با پیام دادن فقط 7 درصد چیزی که در حالت عادی حالیمون میشه رو حالیمون میشه. شاید به این علته که تلفن کردن رو من خودم به شخصه خیلی ترجیح میدم

پ.ن.1. ما را همه شب نمیبرد خواب

پ.ن.2. غلط کرده بخواد تو مهر اینجوری باشه. والا مگه دست اونه که نبره خیلی هم خوب میبره. شب بخیر بدرود

میدونین سخت ترین کار برای من حرف زدن و به طبع اون نوشتنه نمیدونم کدوم سخت تره ولی جفتشون سختن بسیار. تا حالا شده به شدت بی دلیل عصبانی باشین ولی نه بتونین کاری کنین نه هیچی. فقظ حس عصبانی بودن و خفگی. همیشه فکر میکردم که گوش خوبی ام ولی معلوم شد که اصلا گوش خوبی نیستم جدیدا فکر میکنم به این معنیه که بسمه دیگه حرف زدن. میخوام از این به بعد خیلی خیلی کمتر حرف بزنم. تا حالا شده که حس کنی داری به اطرافیانت صدمه میزنی؟ هیچ عبارت بهتری از نارنجک که تو کتاب the fault in our stars استفاده میکنه پیدا نکردم (اون برای چیز خیلی متفاوتی استفاده میکنه) احساس میکنم یه نارنجک مزخرفم و هی دارم میترکم و هی هرکی اطرافمه رو اذیت میکنم. حالا گور بابای اونایی که ازشون خوشم نمیا و کسایی که برام مهمن خیلی مهمه که حداقل اذیتشون نکنم. بتهوون رو میشناسین؟ تا حالا زندگی نامه اش رو خوندین؟
بخونین حتما خیلی جالبه تهش بتهوون خیلی اوضاعش خراب میشه و تقریبا تنهای تنها بوده. حالا هرچی هم که بگن چقدر خفن بوده ولی یه جورایی زجر کس میشه. همش بد اخلاقی میکرده با دوستاش با خانوادش زنی هم که نداشته که باهاش بداخلاقی کنه.یکی امروز ازم پرسید چند سالته؟ واقعا نمیدونم چه حوابی به این سوال لعنتی بدم. کلی چیز تو دلمه که یا قابل بیان نیستن کلن یا من یاد ندارم چجوری بیانشون کنم. احساس میکنم هیچجوری نمیشه دیگه این غرور و عزت از دست رفته و همه اون چیزایی که انقدر از از دست دادنشون طول میکشه که حتی یادمم نمیا چیا بودن رو باز گردوند. خیلی دلم میخواد که برم یه جای دور که هیچکی رو نمیشناسم و هیچکی رو هم نشناسم. دلم میخواد فقط قیافه های آشنا کنارم باشن ولی با هم صحبت نکنبم. شاید الآن در حال حاضر به نظر من بدترین اختراع انسان زبان بوده باشه. چون ناقصه لعنتیا یا یه کاریو نکنین یا درست انجامش بدین. واقعا زندگی مزخرفه بچه مچه نیارین خدا حفظتون کنه بابای

فک میکردم تموم شده یا حداقل خیلی کم شده تا دوباره سراغم اومد. دپرسد بودنم رو میگم از تولدم به اینور باز دپرسد میشم حتی تو وقتایی هم که شاد شادم بازم یه غم سوزناکی تو گلوم هست. احساس تنهایی خیلی شدیدی دارم. دیدین تو خواب بعضی وقتا خودتون رو از دید سوم شخص میبینین؟ جدیدا خیلی اینجوری میشم مثلا وقتی دارم ویالن میزنم وقتی دارم فیلم میبینم یا کتاب میخونم حس عجیبی داره انگار دنیای من از بقیه جداست و خودم تنهام و کسی نمیبینتم احساس نامرئی بودن بعضیا هیتن که مشکل دو شخصیتی دارن و جالبه برام که من احساس میکنم بعضی وقتا هیچ شخصیتی ندارم و انگار فقط یه تیکه گوشتم که حرکت میکنه. اخیرا فیلم کوتاهی رو شروع کردم برای دل خودم بسازم 1 تیکش رو هم فیلم برداری کردم ولی بخاطر کمبود مموری دوربین بیشتر نشد. خوبیش اینه که نه بودجه میخوام نه بازیگر فقط تایم میخوام و دوربین وباطری و مموری کارت. یه کچ فریز داشتم دوران کودکیم یه نام دومبولیدوسوم اون موقع شاید گفتنش خوشحالم میکرد ولی الان از روی عادته و خیلی کمتر میگمش و هر موقع بهش فکر میکنم بغضم میگیره.به نظرم یه قسمت عمده این سوز توی دلم بخاطر کمال گراییم باشه

وقتی یه انتظاری از یه چیزی دارین و بهش میرسین میبینین از انتظارتون پایین تره چقدر تو ذوقتون میخوره، حالا تجسم کنین که از خودتون یه انتظاری داشته باشین و ببینین اصلا و ابدا اون انتظاری که از خودتون داشتین نیستین چه حس مزخرفی داره؟ آدم یه سری چیزا میبینه میخواد بالا بیاره مثل مرده پرستی طرف تا وقتی زندس هیچکی نمیدونه زندس مردس نه کسی میشناستش نه کسی به حرفاش گوش میده نه هیچی! حالا تا میمیره پیامای تسلیته که همینجوری میاد پشت سر هم. بذارین براتون از شخصیت های بزرگ کمال گرا بگم یکیشون استنلی کوپریک (من خودم از فیلماش خیلی خوشم نمیا و اهمیتی هم نمیدم که چقدر  فیلماش حرفه ای و ایناست شاید من توانایی درکشون رو ندارم) یکی دیگش لودویگ ون بتهون که این یکی رو خیلی قبول دارم. به نظر من کمال گرایی میتونه خیلی کمک کنه به پیشرفت ما ولی نه همیشه. مثلا بتهون یه کنسرتو ویالن داره فقط چرا چونکه اینو مینویسه کسی که اجراش میکنه وقت حسابی نمیذاره برای تمرینش و اجرای بدی داشته بعد چی میشه لودویگ ون بتهون نابغه موسیقی جهان اعصابش خورد میشه و دیگه برای ویالن کنسرتو نمینویسه.

پ.ن.1. مطمئن نیستم کنسرتو بوده یا سولو یا چی برین خودتون اگه دوست دارین تحقیق کنین.

پ.ن.2. از زندگی که دارم راضی نخواهم بود تا وقتی که دقیقا بشه همون چیزی که میخوام، و میدونم آسون نیست.

پ.ن.3. من حاضرم بتهون بشم و حالا واسه ویالن کنسرتو یدونه بنویسم.

پ.ن.4. سعی کنین بهتون فحش دادن هم عصبانی نشین (حتی فحش خواهر مادر بخدا تعریف غیرت این نیست) عصبانیت کار دستتون میده کلا بده.

دیروز یعنی شنبه وقتی فهمیدم مشاوره ندارم، پاشدم برم کلاس ویالن امیدوارم که هرچه زودتر و زودتر بتونم پیشرفت درست حسابی بکنم. فعلا که تو مقدماتشم ولی از خودم راضی ام، بعد از کلاس رفتم کلی پیاده روی بعدشم رفتم که عینکم رو -بعد از یک ماه اینجورا- از حسام بگیرم، بعدم رفتم خونۀ رضوان دختر خاله مامانم (که شام پپرونی زدم اونجا) و بعدم خوابیدم که صبح ساعت هشت وقت مشاوره داشتم. سعی خودم رو کردم که دیر نشه اما یه 10 دقیقه دیر شد.دیروز بالاخره دستبند خریدم برای یاد آوری یه سری نکات به خودم، خیلی وقته که میخوام بخرم اما خوبشو پیدا نمیکنم و همچنین شک دارم که خونوادم برخورد درستی نسبت بهش داشته باشن. میدونین همه چی از ماریجوانا شروع شد یه بار برای مسخره بازی با مامانم راجب ماریجوانا حرف زدم که اصلا روند مناسبی نداشت =) دیگه همین شده که نسبت به همه چی بد گمان شده احتمالا تا الآن لاک هام رو هم دیده و فکر میکنه دوست دختر دارم دیگه :)) خوبیش اینه که فکر نمی کنه هومو سکشوالم، نو آفنس ولی دوست ندارم به چیزی که نیستم فکر کنن که هستم.یه جورایی میشه گفت از قصد خودمم یه کاری کردم که ببینتش یعنی میخواستم که پیداش کنن یعنی اصلا قایمش نکردم البته شاید هنوز ندیده باشنشونا. یه مشکیه یه زرشکی که واسم فاطمه هدیه گرفت و خیلی دوستشون دارم.

مشاوره که رفتم بهم گفته با دو نفر جدید حداقل 5 دقیقه صحبت کن بعد از مشاوره رفتم وی کافه(V) طبقه بالاش داره راه میفته چقدر دلم میخواد اونجا تولد بگیرم ولی متاسفانه تو تولدم تهران نیستم احتمالا پویا و محمد حسین رو بگم گرین مونی جاییبرای تولدم.

 وای که چقدر دپ شم تو تولدم امسال.

پ.ن.1 واعظ رو دیدم چقدر گوگولیه :)

جدیدا خیلی با محمد حسین میرم بیرون پیاده روی و باشگاه هم با اون میرم اخیرا یه بار هم رفتم خونشون دوتا دو بهم یاد بده یا به عبارتی کلا س dota 2 basic 101 عصرا ویالن تمرین میکنم و بعدش هم ساعت 6 میرم باشگاه هی میخوام درس بخونم هی نمیشه. خیلی بد میخوابم شبا با خودم قرار گذاشتم تا خسته نباشم نرم تو تخت خوابم. دیشب یعنی جمعه شب دختر داییم پارتی گرفته بود و منم دعوت کرده بود اولا من در حالت عادی هم حال نمیکنم با این پارتی ها و یا با هر نوع مهمونی دیگه ای ترجیح میدم با دوستام برم یه کافه لش کنم بعدم من الآن تو اون فازم که حوصلۀ هیچ آدم غیر آشنایی رو اصلا و به هیچ وجه ندارم خب هرچی باشه بیماری دارم دیگه یکم به خودم حق میدم حالا جمعه بود و من رو ساعت 11_12 بیدار کردن که بریم ناهار بیرون شهر اولش اینجوری بودم که ای بابا بعد که رفتیم جادش خیلی خفن بود با آهنگ د من هو سلد د ورلد نیروانا منم تا کمر از سان روف ماشین اومده بودم بیرون وزش باد رو در میافتم که رسیدیم و بعد از ناهار به بابام گفتم بیا این جاده هرو بریم ببینیم تا کجا میره که تا یکم رفتیم حدود 3 کیلومتر دیگه جادش خورد به یه روستا که ماشین رو نبود اسمشم سیمین بود بعد پیاده شدیم سعی کردم عکس بگیرم که نشد یه عکس مطلقا خوب بگیرم هرچی که بود گرفتم و تموم شد. دوباره برگشتیم که بعد من با پسر خاله مامانم که داشت میرفت تهران برم تهران تولد دختر داییم رو هم جیم بزنم. اومدیم بریم موتور ماشینش که از این گلفای ولکس واگن بود صدای عجیبی میداد و مثل وقتایی که نیم کلاج میگیری ماشین میلرزه مثل اون موقع میلرزید. دیگه رفتیم سراغ تعمیرکار و انم بلد نبود درست کنه بدتر موتور اینارو داشته باز میکرده که پسر خاله مامانم چون بلد بوده خودش فهمیده که دارن خراب میکنن و اومد خودش بست همه چیو فهمید که یه سیلندر ماشینش کار نمیکنه ما هم با سه سیلندر تا تهران باهاش اومدیم تو راه گوشیم تقریبا خاموش شد حدود 4 درصد شارژداشت که خودم خاموشش کردم که وقتی رسیدم خبر بدم بعد از یکم در و دیوار و جاده نگاه کردن شروع کردم به دیدن روننت به نظرم فیلم خیلی خوبی بود شب خیلی بد خوابیدم صبحم که پاشدم با پسر خاله مامانم رفتم تا شرکتشون نزدیک مترو کلاهدوز بود برای اولین بار خط 4 رو از دروازه دولت به سمت شرق رو رفتم و ایستگاهاشو دیدم دیگه اومدم دانشگاه که برم پیش مشاوره اما 1 ساعت قبلش فهمیدم نیست امروز و فرداست حالا ببینم که راهم میدن یا نه.

پ.ن1. اگه ازم بپرسن چجوری ویالن یاد گرفتی میگم با مشقت :)

پ.ن.2. مشفق رو دیدم تو دستشویی دانشکده شیمی :)))))

ما نه یه خواهر داریم که دخترش عروسی کنه بریم عروسیش، نه یه خواهر داریم عروسی کنه صفی رو دعوت کنم عروسیش نه هیچی دیگه. دیشب عروسی دختر عمم بود که دیروزشم حنابندون بود و اینا. امروز که از صبح زود بیدار شدم ( ساعت ۹ بود ولی خب خیلی زودتر از روزای دیگه بوده حدود ۴_۵ ساعت) دیگه دیشبش حال بدم رو نادیده گرفتم و گوشیمو گذاشتم کنار (به پیشنهاد فاطمه) تا خوابم ببره و بخاطر سوت کشیدن گوش هام (نگفتم که تو حنابندون انقدر صدای آهنگا زیاد بود گوشام پدرش درومد) تا ۳:۳۰ اینا باز خوابم نبرد صبح که پاشدم دلم میخواست که کارهامو بکنم ولی تا آخر شب فقط ۴_۵ دست dota 2 بازی کردم که خیلی هم خوب نبود تقریبا مزخرف بود اکثرا. خدایا هرچی نوبه رو از دوتا ۲ بن کن. انی وی دیگه رفتم حموم و موهامو درست کردم دیشبش برای حنابندون رفتم آرایشگاه پیش مجید، خوب کوتاهش کرد ولی مدل مسخره ای داد به موهام بعد تافت هم زد خوب نشد ولی امشب موهامو همونطور که دوست داشتم درست کردم و راضی بودم. دم رفتنمون به باشگاه بابام اومد زیپ لباس مامانم که خودش طرحشو داده بود به خیاط بدوزه براش رو ببنده که زیپش در رفت و مامانم اعصابش خورد شد و بابام برد ببره بده به یه خیاط ببینه میشه درستش کنن یا نه در این بین هم کفش من پیدا نمیشد کلی همه جا رو گشتم اصلا پیدا نمی شد آخرشم نه کفش من پیدا شد و نه زیپ مامانم درست شد. مامانم به مامانصوری زنگ زد که سوزن نخ بیاره اونجا لباسو میپوشه جای زیپشو کوک بزنه و بدوزه که بعد از مهمونی بشکافتش. دیگه رفتیم و نشستیم بابامنصور اول همه نشسته بود اونجا حتی از باباجونم که مثلا پدربزرگ عروس بود هم زودتر اومده بود. یکی از اخلاقای بدی که پدر بزرگ من و بابا و عمو امیرم هم دارن همینه که دیر میرن جاهایی که باید زود برن (بذارین از پارک کردن بابام نگم :دی) به هر حال رفتیم نشستیم و علاوه بر اینکه میز ما آخرین میزی بود که شام آوردن براشون (از آلویز) یهو من حال بد دیشبم بدتر شد و سراغم برگشت. دیگه منم دپرسد نشسته بودم و قاشقم نداشتم غذا خوردن دیگران رو نگاه میکردم تا گارسون اومد و ازش قاشق خواستم ولی عجب غذای کره‌ای بود باقالی پلو با گوشت و پلو با مرغ. به هر حال بعد از اونجا هم رفتن عروس گردونی ما نرفتیم بردیم باباجون رو رسوندیم خونشون خسته بودن خیلی و بعد رفتیم خونه عروس یکم ملت رقصیدن و من باز دپرسد لبخند بر لب دست میزدم، کار هایی که متناوب تکرار میشن خیلی جالبن، مثلا الآن شما کلمه "ضبط صوت" رو هی پشت سر هم آروم بگو انقدر کلمهٔ عجیبی میشه که بعد میری تو فکر و اینا. آرشه کشی تو ویالن هم خیلی اینجوری چته. دست زدن با لبخند منم تو اون حالت حکم همین آرشه کشی رو داشت. بعد دیگه داماد سیب پرت کرد از بالای خونه (بالا پشت بوم نرفت) هادی هم یکی گرفت اتفاقا. دیگه خدافظی کردیم و پاشدیم اومدیم خونه. اکبری هم بهم گفته بود که فردا صبح ۸ بریم بیرون. منم تا ۴:۳۰ بیدار بودم خوابم نمیبرد و دپ بودم تا اینکه صبح گوشیم زنگ خورد اکبری بود بهش گفتم که بیدارم بعد نگو باز خوابیدم ۸:۳۰ دوباره زنگ زد گفت خوابیدی اشکال نداره بیا بریم بیرون الآن بچرخیم عجله هم نکن منم بیدار شدم با چشمای قرمز و صورتی پف کرده. ولی یه قراری با خودم بستم که هیچوقت نا امید نشم. 

پ.ن. شعور داشته باشین به موهای هر کسی دست نزنین 

ساعت ۴:۰۰ صبحه و منتال بریک داون من شروع شده تلگرام و اینستاگرامم رو روی گوشیم پاک کردم که یکم تنها باشم ولی فکر کنم باید اینترنت گوشیم رو قطع کنم. همش گوشیم دستمه طبق عادت، شاید باید گوشیم رو از خودم جدا کنم برای یه مدت. فکر کنم این بهتر باشه. خوابم نمیبره از سه که میگذره افکار منفی هجوم میارن به مغزم مغز منم که مریض، هیچی دیگه اینجوری میشه که دپ تر و دپ تر میشم. یه سری احساسات عجیب و غریب دارم مثل اینکه اگه نباشم به حال هیچکی فرقی نداره یا مثل اینکه هر کاری کنم قرار نیست بتونم آدم درست حسابی ای بشم. دلم گرفته، کاش حداقل یکی بود درکم میکرد. خدا هر مشکلی رو که برای آدم پیش میا راه حلش رو بهش میده یعنی خیالم راحته که قرار درست بشه... یعنی درستش بکنم ولی زمان زیادی میبره. ببین فکر میکنم بزرگترین مشکلم حرف زدنمه درست حرف نمیزنم شاید علت اینکه کسی درکم نمیکنه هم همینه. دلم میخواد مثل آدمای دیگه بخوابم چرا خوابم نمیبره؟ منصفانه نیست. یه حاجتی دارم شما هم دعا کنین درست بشه کارم. اومدیمو زد برام شد و ردیف شد. فعلا که سر درد و چشم درد و اینا فکر نکنم بذاره بخوابم کلا. بذار از امروزم بگم؛ امروز ساعت ۴ و خورده ای بیدار شدم هیچکی بهم ناهار نداد یه چی از یخچال برداشتم خوردم قهوه دم کردم برای خودم خوردم ساعت ۶ شد رفتم باشگاه تو باشگاه بین ۲ نفر دعوا شد و خوشم اومد از خودم که پا نشدم برم جمع شم دور اونا ببینم چی میکنن باز هم لِگ دِی رو اسکیپ کردم بعد دیگه بعد از باشگاه اومدم ویالن تمرین کردم خواستم برم سراغ درس دیدم جون ندارم (کاش رفته بودم) با فاطمه یه خورده چت کردم. با هم پلن فردا مون رو ریختیم که اگه بشه انجامش بدم خیلی خوب میشه. دیگه با همایون پسر عموم قرار گذاشتیم ساعت ۳ بریم استخر (خوبیش اینه که ماشین داره :دی) بعد دیگه گرفتم بخوابم و افکار شروع شدن گرفت و به شدت حالم بده الآن. باشد که رستگار شویم. 
پ.ن.۱. صبر باید
پ.ن.۲. صبر شاید
پ.ن.۳. صبر بازیم و صبر مالیم و صبر سازیم و صبر بالیم. 

به نظر من بهترین فیلم و بهترین کارتون دنیا شیر شاه یا همون د لاین کینگه. امروز روز عجیبی بود برای من. صبح برای خودم کاپوچینو ساختم و حسابی حال داد یکم به کارای خونه کمک کردم و یه آیه خفن قرآن رو پیدا کردم آیه ۲۳ سوره کهف که گفته بود نگین کار هاتون رو فردا انجام میدین و تصمیم گرفتم سعی کنم کارامو به فردا موکول نکنم. بعد باشگاه رفتم و برگشتم یه دوش گرفتم و بعد لاین گینگ رو دیدم بچه که بودم بارها نگاهش کردم حتی ۳ بار پشت سر هم نیز دیده شده که نگاهش کنم، بست مووی اور. حالم اخیرا خیلی آن استیبله. دلم میخواد تنها باشم، خیلی ناراحتم اتفاقاتی برام افتاده که دوست نداشتم هیچوقت هیچوقت برام میفتاد دلم میخواد هرچی زودتر هندل کنم همه چیز رو. بخاطر اینه که نیاز دارم تنها باشم نوشتن هم بهم کمک میکنه ولی از اونجایی که یاد ندارم حرف بزنم طبعا یاد ندارم بنویسم هم. به عنوان ادوایس امروز هم هیچوقت فراموش نکنین کی هستین (جمله ای که موفاسا به سیمبا میگه)

پ.ن.1. حالم خوبه ولی شما باور نکنین.

پ.ن.2. یعنی انقدر آن استیبلم که معلوم نیست خوبم یا بد.

امروز بعد از مدت ها (نزدیک ۱ سال) فوتبال بازی کردم گرچند از نفس خیلی زود میفتادم و خب افت کرده بودم ولی بد نبود. به هیچ وجه خوب که نبود یعنی اصلا خوش نگذشت. میشه بهش به چشم ورزش نگاه کرد که الآن مفصل ران و ماهیچه های اطرافش مخصوصا مفصل ران سمت چپم به شدت درد میکنه در اثر زمین خوردن زیاد. به هر حال امروز که از خواب بیدار شدم پنکیک درست کردم که تعریفی نداشت خیلی ضخیم بود و دیدم به هیچ وجه نمیپزه تبدیلش کردم به یه جور نیمروی شیرین با آرد. بعد دیگه ناهار رو زدم و رفتم سمت سالن فوتبال یا همون فوتسال دیگه بعد از اونجا رفتیم آب میوه زدیم من آلبالو انار زدم. بعد با پویا و پارسا فتوحی رفتیم باغ من رو چمنا دراز کشیدم و پویا داشت کنفرانس میداد راجب آوسام بودن متالیکا تو صحبت هاش غرق میشدم و انگار هیچی نه میشنیدم نه میفهمیدم. تو دنیای خودم بودم که آهنگ وی آر د چمپیونز رو گذاشت راستش با آهنگ ناثینگ الس مترز رفتم تو حالت خلصه و یاد وقتایی که این آهنگ رو گوش میدادم دیگه بعد از مدتی رفتم خونه، بابام گفت بهم که عموم اینا میخوان بیان با پدر بزرگ مادر بزرگم خونمون برای شام، دیگه من تا رسیدم خونه قبل از دوش اسپرسو درست کردم برای خودم چون مامانم امروز موکا پات خریده بود و من هیجان داشتم براش. خوب شد اسپرسوعه ولی نشد اون چیزی که باید میشد. حالا کم کم قلق اینم دستم میاد. دیگه مهمونامون اومدن بعد که رفتن من اومدم با کیسه خوابم سر بالکن بخوابم. وای ستاره ها چقدر خفنن، چقدر خوشگلن، چقدر هرچی نگاشون میکنی سیر نمیشی ان؛ به نظرم بد ترین چیزا تو دنیا اولی آلودگی نوره دومی سقف خونه سومی هم هر چیز دیگه که باعث میشه هر شب ستاره هارو نبینیم. دیگه دیدم هر کاری میکنم خوابم نمیبره گفتم خاطرات امروزم رو بنویسم. ۲:۱۵ دقیقه دیگه باید بیدار شم حاضر شم برم بیرون با بچه ها قرار داریم. فردا هم که باید برم تهران. الآن ۲_۳ شب پشت سر همه که داره شبا حالم بد میشه احساس منفور بودن میکنم. به نظرم هیچ وقت هیچ وقت نذارین کسی به داشتنتون عادت کنه. و شما هم برای اینکه به داشتن کسی عادت نکنین تصور کنین که خدای نکرده نباشن تو زندگیتون واقعا آدم حسرت اینو میخوره که دوباره یک بار هم که شده طرف رو ببینی چه کار های رو مخشو انجام بده چه کار هایی که خوشتون میاد حتی به نظرم رو مخا بیشتر جلوه میکنن انگار آدما یه جورین که اکثرن بدی ها رو بیشتر میبینن.

پ.ن. دلم میخواد برم تو کویر ستاره هارو ببینم. 

خب اخیرا بنا به دلایلی کمتر و کمتر در خدمتتون بودم. دوباره قراره مثل قبل حتی هر چه بیشتر "خاطره نویسی" کنم. امروز روز خیلی خوبی نبود. صبح دیر بیدار شدم، با این که دیشب زود خوابیدم، بعد دیگه نرفتم ثبت نام گواهینامه نمیدونم چرا. بعد از خواب که بیدار شدم یکم دست و روم رو شستم بعد ناهار زدم تنهای تنها با ثیم سانگ نیروانا بعدش شروع کردم به دیدن بتر کال سال تصمیم گرفتم هر روز فقط یه اپیزود نگاه کنم بعد از فیلم دیدنم ویالن تمرین کردم بعدش رفتم باشگاه تموم که شد فاطمه بهم پیام داد بعد از یکمی که با فاطمه صحبت کردم رفتم سراغ پویا که طبق قرار بریم پیاده روی ولی پویا بهونه آورد که خستس و نمیتونه بیاد پیاده روی بعد از یکم که با هم صحبت کردیم پویا رفت خونشون منم تنها رفتم پیاده روی دم غروب که فک کنم برام خوب نیست چون دپم کرد. بگذریم بعدش اومدم خونه دپ همچنان که نشستم gta v بازی کردم تا شب شد و بگیرم بخوابیم. 

پ.ن.1. تازه اولشه یکم تحمل کنین خوب نویسنده ای میشم.

پ.ن.2. امروز فهمیدم انقدر تنهام که فقط با خودم اینساید جوک دارم:(