imagine

:This is kind of a diary or something that I'm gonna share it with you

imagine

:This is kind of a diary or something that I'm gonna share it with you

شده تا حالا یه تصوری از آیندتون داشته باشین؟

خییلیا خیلی با جزئیات خیلی زیاد تصور میکنن یعنی یه شرایط و روند کامل رو. مثل دوستم کیا حتی متراژ خونه ای که میخواد در آینده داشته باشه و قیمت تقریبی همه چیز هایی که میخواد داشته باشه رو با دوستش حساب کرده و میدونه دقیق میخواد چکار کنه. یا اون یکی دوستم امیر علی میخواسته بره آلمان و میدونسته چکارا باید بکنه و داره طبق برنامش میره جلو بعضیا هم هستن بعضا که اصلا به آینده و اینا فکر نمیکنن. 

ولی من (و هر کی مثل مثل من) یه سری چیز هارو میبینم، نه دیدن با چشم منظور یه تصوراتی دارم که میخوام داشته باشم (مگر عکسش ثابت شه) یعنی یه سری شرایط که توشون باشم و چون فقط یه بار زندگی میکنم حتما حتما (مگر عکسش ثابت شه) میخوام تجربشون کنم. یکیش اینه که میخوام تو هاروارد گرجویت بشم و ناتالی پورتمن رو ببینم. دومیش تاپ گیر با بی ام وه زی فور زرشکی با آهنگ "د گریت گیگ این د اسکای" سومیش دوچرخه سواری یاد دادن به دخترمه. چهارمیش کادو روز پدریه که دخترم خودش برام درست کرده باشه و همینطور تا ان امیش...

ولی یه سری چیزا هم میدونم مثل اینکه قراره در سفر باشم یعنی خب از بچگی سفر زیاد کردم و سفر رو زیاد دوست دارم و قراره بعد از این که آب ها ،از لحاظ سربازی و درس و دانشگاه، از آسیاب افتاد دوباره به مسافرت هام ادامه بدم و این بار به صورت مستقل و خب اگه نرم یخورده ساکز. یا مثلا قراره فیزیک رو تا تهش ادامه بدم و حالا شاید یه چیز دیگه هم شروع کردم شاید هم در کنارش شروع کردم مثل ویالن (که چقدر هم دارم تمرین میکنم (سارکزم)) 

یه سری چیزا هم هستن که واقعا دوست دارم داشته باشن ولی با هم یه جورایی ممکنه انجام نشن مثلا دوست دارم طبقه 30 ام به بالای یه برج بلند تو نیویورک زندگی کنم همچنین دوست دارم تو یه شهر آروم اروپا (بیشتر شرقی) تو یه خونه حیاط دار زندگی کنم همچنین دوست دارم یه خونه تو نروژ یا سوئد یا فنلاند توی جنگلای اونجا داشته باشم و یه چیزی هم که دوست دارم یه ویلای خیلی کوچولو تو شماله و فرقی هم نمیکنه کجا باشه (ترجیحا ساحلی) که خب مجموع اینا همه با هم عملی هست ولی سخته یعنی خب کلی طول میکشه که تو هر کدوم از شرایط مذکور فعل زنده بودن را به زیستن تغییر داد. ولی یه حسی بهم میگه همه چی درست میشه دقیقا همونطور که میخوام تنها و تنها اگر کیپ آپ کنم و پنیک نکنم.

باشد که رستگار شویم، بدرود.



زندگی جدیدم رو شروع کردم جزوه مینوشتم درس میخوندم ساعت 11 میخوابیدم ساعت 6:30 بیدار میشدم سعی میکردم اجتماعی باشم. ولی امروز به این نتیجه رسیدم که فاییده ای نداره شاید تو باید همینجوری که هستی باشی شاید تلاش تو برای زندگی کردن مثل تلاش یه لاله برای صحبت کردن. تصمیم گرفتم که تظاهر کنم که همه چی اوکیه و هیچی هیچ مشکلی وجود نداره و اینا.مگه از خندیدن الکی و لبخند زدن الکی کار آسون تری هم هست؟ یکی هوش ریاضیش پایینه و ریاضی نمیفهمه یکی هوش هنریش پایینه و درکی از هنر نداره یکی حافظش ضعیفه یکی جسمش مشکل داره منم اون قسمت از هوش که مربوط به روابط و اینا میشن رو ندارم و مهم نیست چقدر تلاش کنم. همینه که هست و اصلا هم خوب نیست. همیشه همین بوده وقتی یه کاری رو کسی انجام میداده خیلی خوب بوده و وقتی من انجامش میدم میرینم توش. تو دوتا چیز خوب باشم اولیش دیدن ریک اند مورتی عه دومیش ریدن به همه چیه. و تو دوتا چیز هم بد باشم اولیش حرف زدنه دومیش شعور و هموش اجتماعی و روابطه. چطوره علیرضا رو به کشتن بدم و یه یار که فقط لبخند میزنه رو به جاش بیارم تنها کاری که علیرضا میکنه آسیب رساندن به نزدیکانشه هرچی نزدیک تر بیشتر مثل یه خارپشت فاکد آپ که هی به طور متوالی تیغ هاشو پرت میکنه تنها کاری که میشه کرد اینه که بندازیمش تو یه دیگ آب جوش و درشو ببندیم. تا حالا شده حالتون بد باشه ولی واقعا هیچکی نباشه که باهاش دردودل کنین؟ هیچ وقت تک بچه نیارین؛ چقدر الان حسودیم میشه به کسایی که خواهر و یا برادر بزرگتر دارن. حدس میزنم نیاز به زمان طولانی برای تنهای تنها بودن دارم حیف که نمیتونم تنها باشم در این بازه زمانی. وات عه لایف؟!

همونطور که تو مطلب قبلی که پاک شد و حوصلم نگرفت دوباره بنویسمش فامطه بهم یه کادوی فوق العاده داد یه دستبند از منگو خریده بود برام از پالادیوم که واقعا باید قیمتشم زیاد باشه خیلی خوشم اومد ازش؛ وقتی که بهم خواست بدتش بهم گفت که کار داره باهام بعد از بچه ها جدا شدیم سکوت من هاکی از استرسم بود و خیلی نگران بودم تا اینکه گفت چشماتو ببند فهمیدم احتمالا کادو تولدم و با چشمای بسته نتونستم لبخند خوشحالیم رو بپوشونم و حالا داشتم حدس میزدم که چیه بهترین چیزی که اون موقع حدس زدم هم اصلا انقدر خوب نبود. بعدش حتی یکم بغضم هم گرفت ولی کنترل کردم خودم رو و کول نشون دادم که احتمالا همین باعث شده بود فاطمه فک کنه خوشم نیومده بود از کادوش. انی وی امروز رفتیم که شیرینی تولدم رو بدم ناهار رفتیم فودکورت ارگ واینا بد ترین قسمتش باسن مرد فرانسوی که میز جلوی ما نشسته بودن بود که موقع بلند شدنش حالم رو به هم زد. ولی خوش گذشت بعدش خوابیدم و خوابای فاکد آپ دیدم. اخیرا خشونتم بالا رفته و همین یکم حالم رو گرفته. مخصوصا صفحه گوشیم هم ضربه خورده و خورد شده ولی هنوز کار میکنه. هفته اول ماه مهر تموم شد هفته ی خوبی بود تقریبا. در حال حاضر به شدت تنهام و از تنها بودنم خوشحالم و یه جورایی تو غارم (اتاق خوابگاه) تنهام و با رادیوم (لپتاپم) دارم به شبکه خداکز پلی لیست گوش میدم (مملو از بیتلز) و از اونجا که نمیدونم چم شده سردمه خیلی پوستین ببرم روپوشیدم که شکارش نکردم و خیلی طبیعی مرده بوده فقط پوستش رو کندم و دارم چایی میخورم. 

اصول موضعه نسبیت:

-نتایج آزمایشات فیزیکی (قوانین فیزیک) در همه چارچوب های اینرسی یکسان است.

-در همه چارچوب های اینرسی با هر سرعتی سرعت انتشار نور در خلا یکسان است.

یعنی زمان و فضا مطلق نیست! فرض کنید 2 تا ذره دارن با سرعت خیلی نزدیک به نور حرکت میکنن هر دو سرعت اون یکی رو نسبت به خودشون c میبینن و یه ناظر که نسبت به اونا داره با سرعت c به عقب میره (یعنی ساکنه مثلا) سرعت جفتشونو c و ثابت میبینهکدوم دارن درست میبینن؟

اصلا "درست" معنی داره؟

همشون دارن درست میبینن هر کدوم تو دنیای خودشون. اگه خواستی بیشتر راجب نسبیت خاص بخونی کلی کتاب هست یکیش هم concepts of modern physics نویسندش هم beiser  عه 

پ.ن.1. این که میگن یه قطار با سرعت یکمی کمتر از سرعت نور حرکت کنه بعد توش یه دختر بچه بدوعه سرعتش بیشتر از سرعت نور میشه چرته

پ.ن.2. شایدم چرت نباشه بستگی به دیدتون داره

پ.ن.3. انیشتن چه ذهن بازی داشته که تونسته همه اینارو توهم بزنه و ازشون فیزیک بسازه و جواب بده! منی که دارم اینارو میخونم هم نمیفهممشون چه برسه به اونی که خودش درست کرده. چقدر بد گفتم :| نکته رو گرفتین نگرفتین هم نگرفتین بهش توجه نکنین

نمیدونم چرا این شهریور مسخره تموم نمیشه! برای اولین باره که از اومدن مهر خوشحالم حتی نه کودکستان نه کلاس اول و نه پارسال که سال اول دانشگاه بود، هیچ سالی خوشحال نبودم از اومدن این ماه مهر. ولی امسال فرق داره قراره حسابی بترکونم! به امید زندگی بهتر قراره برنامه ریزی داشته باشم برای زندگیم و سعی کنم به اهدافی که دارم برسم فقط با این امید که به بهترین چیزی که متصورم برای خودم برسم. و میدونی مطمئنم که میرسم اینجور چیزا رو حس میکنم و درست هم هستن تا حالا اشتباه نکردم. 

شاید واسه ما فقط ریاضیات یه اثبات و منطق محکم باشه ولی شایدم احساسات هم جدای از منطق نیستن! شاید احساسات هم یه سری اثبات محکم داشته باشن. فرض کنین شما با دوستتون از یه خیابون دارین رد میشین و یه چیزی افتاده رو زمین و هر دو تون هم میبینینش توی ذهن شما یه تیکه چوبه توی ذهن دوستتون یه سنگ راجبش هم اصلا حرف نمیزنین، حالا اون چیه؟ چوبه؟ سنگه؟ واسه هرکدومتون متفاوته! شما آدم های متفاوتی هستین با واقعیت های متفاوت. 

تازمانی که خلافش ثابت نشه همه چیز همون چیزیه که ما میبینیم کی اهمیت میده اون مدفوع سگ بوده یا دندون نیش اژدها؟ هیچکس، شما تنها کسی هستین که تعیین میکنین واقعیت چیه.

 منم تعیین کردم برای خودم که این جور احساسات دقیقا معادل اثبات های ریاضی اند حتی من وقتی مریضم هم خیلی این رو باور دارم که هرچی دلم میخواد الان برام خوبه حتی ممکنه سرما خورده باشم و خربزه بخورم ولی چون اینو باور دارم لرز بعد از خربزه رو از خربزه ندونم کی اهمیت میده لرز برای چیه؟ ولی حالا مثلا ترب دلم بخواد بعد بخورم خوب شم میگم ها دیدی هرچی دلم میخواد برام خوبه. شاید اشتباه باشه ولی از دید کی؟ متاسفانه ما آدم ها کامل نیستیم.

خوندم که تنهایی وقتی بده که کلی حرف برای گفتن داشته باشی ولی هیچکی نباشه که براش حرف بزنی، من همیشه کلی حرف دارم ولی علاقه ای به بیانشونم ندارم البته هستن اوقاتی که دلم میخواد خالی شم البته همیشه بعدش به غلط کردم میافتم :))))

به نظر الآنم بدترین اختراع بشر دوم تلفن عه و اول پیام کوتاه. ارتباطات آدم ها هفت درصد از طریق کلمات 38 درصد از طریق لحن و آوا و 55 درصد از طریق حالت صورت و ژست آدماست! یعنی با پیام دادن فقط 7 درصد چیزی که در حالت عادی حالیمون میشه رو حالیمون میشه. شاید به این علته که تلفن کردن رو من خودم به شخصه خیلی ترجیح میدم

پ.ن.1. ما را همه شب نمیبرد خواب

پ.ن.2. غلط کرده بخواد تو مهر اینجوری باشه. والا مگه دست اونه که نبره خیلی هم خوب میبره. شب بخیر بدرود

میدونین سخت ترین کار برای من حرف زدن و به طبع اون نوشتنه نمیدونم کدوم سخت تره ولی جفتشون سختن بسیار. تا حالا شده به شدت بی دلیل عصبانی باشین ولی نه بتونین کاری کنین نه هیچی. فقظ حس عصبانی بودن و خفگی. همیشه فکر میکردم که گوش خوبی ام ولی معلوم شد که اصلا گوش خوبی نیستم جدیدا فکر میکنم به این معنیه که بسمه دیگه حرف زدن. میخوام از این به بعد خیلی خیلی کمتر حرف بزنم. تا حالا شده که حس کنی داری به اطرافیانت صدمه میزنی؟ هیچ عبارت بهتری از نارنجک که تو کتاب the fault in our stars استفاده میکنه پیدا نکردم (اون برای چیز خیلی متفاوتی استفاده میکنه) احساس میکنم یه نارنجک مزخرفم و هی دارم میترکم و هی هرکی اطرافمه رو اذیت میکنم. حالا گور بابای اونایی که ازشون خوشم نمیا و کسایی که برام مهمن خیلی مهمه که حداقل اذیتشون نکنم. بتهوون رو میشناسین؟ تا حالا زندگی نامه اش رو خوندین؟
بخونین حتما خیلی جالبه تهش بتهوون خیلی اوضاعش خراب میشه و تقریبا تنهای تنها بوده. حالا هرچی هم که بگن چقدر خفن بوده ولی یه جورایی زجر کس میشه. همش بد اخلاقی میکرده با دوستاش با خانوادش زنی هم که نداشته که باهاش بداخلاقی کنه.یکی امروز ازم پرسید چند سالته؟ واقعا نمیدونم چه حوابی به این سوال لعنتی بدم. کلی چیز تو دلمه که یا قابل بیان نیستن کلن یا من یاد ندارم چجوری بیانشون کنم. احساس میکنم هیچجوری نمیشه دیگه این غرور و عزت از دست رفته و همه اون چیزایی که انقدر از از دست دادنشون طول میکشه که حتی یادمم نمیا چیا بودن رو باز گردوند. خیلی دلم میخواد که برم یه جای دور که هیچکی رو نمیشناسم و هیچکی رو هم نشناسم. دلم میخواد فقط قیافه های آشنا کنارم باشن ولی با هم صحبت نکنبم. شاید الآن در حال حاضر به نظر من بدترین اختراع انسان زبان بوده باشه. چون ناقصه لعنتیا یا یه کاریو نکنین یا درست انجامش بدین. واقعا زندگی مزخرفه بچه مچه نیارین خدا حفظتون کنه بابای

فک میکردم تموم شده یا حداقل خیلی کم شده تا دوباره سراغم اومد. دپرسد بودنم رو میگم از تولدم به اینور باز دپرسد میشم حتی تو وقتایی هم که شاد شادم بازم یه غم سوزناکی تو گلوم هست. احساس تنهایی خیلی شدیدی دارم. دیدین تو خواب بعضی وقتا خودتون رو از دید سوم شخص میبینین؟ جدیدا خیلی اینجوری میشم مثلا وقتی دارم ویالن میزنم وقتی دارم فیلم میبینم یا کتاب میخونم حس عجیبی داره انگار دنیای من از بقیه جداست و خودم تنهام و کسی نمیبینتم احساس نامرئی بودن بعضیا هیتن که مشکل دو شخصیتی دارن و جالبه برام که من احساس میکنم بعضی وقتا هیچ شخصیتی ندارم و انگار فقط یه تیکه گوشتم که حرکت میکنه. اخیرا فیلم کوتاهی رو شروع کردم برای دل خودم بسازم 1 تیکش رو هم فیلم برداری کردم ولی بخاطر کمبود مموری دوربین بیشتر نشد. خوبیش اینه که نه بودجه میخوام نه بازیگر فقط تایم میخوام و دوربین وباطری و مموری کارت. یه کچ فریز داشتم دوران کودکیم یه نام دومبولیدوسوم اون موقع شاید گفتنش خوشحالم میکرد ولی الان از روی عادته و خیلی کمتر میگمش و هر موقع بهش فکر میکنم بغضم میگیره.به نظرم یه قسمت عمده این سوز توی دلم بخاطر کمال گراییم باشه

وقتی یه انتظاری از یه چیزی دارین و بهش میرسین میبینین از انتظارتون پایین تره چقدر تو ذوقتون میخوره، حالا تجسم کنین که از خودتون یه انتظاری داشته باشین و ببینین اصلا و ابدا اون انتظاری که از خودتون داشتین نیستین چه حس مزخرفی داره؟ آدم یه سری چیزا میبینه میخواد بالا بیاره مثل مرده پرستی طرف تا وقتی زندس هیچکی نمیدونه زندس مردس نه کسی میشناستش نه کسی به حرفاش گوش میده نه هیچی! حالا تا میمیره پیامای تسلیته که همینجوری میاد پشت سر هم. بذارین براتون از شخصیت های بزرگ کمال گرا بگم یکیشون استنلی کوپریک (من خودم از فیلماش خیلی خوشم نمیا و اهمیتی هم نمیدم که چقدر  فیلماش حرفه ای و ایناست شاید من توانایی درکشون رو ندارم) یکی دیگش لودویگ ون بتهون که این یکی رو خیلی قبول دارم. به نظر من کمال گرایی میتونه خیلی کمک کنه به پیشرفت ما ولی نه همیشه. مثلا بتهون یه کنسرتو ویالن داره فقط چرا چونکه اینو مینویسه کسی که اجراش میکنه وقت حسابی نمیذاره برای تمرینش و اجرای بدی داشته بعد چی میشه لودویگ ون بتهون نابغه موسیقی جهان اعصابش خورد میشه و دیگه برای ویالن کنسرتو نمینویسه.

پ.ن.1. مطمئن نیستم کنسرتو بوده یا سولو یا چی برین خودتون اگه دوست دارین تحقیق کنین.

پ.ن.2. از زندگی که دارم راضی نخواهم بود تا وقتی که دقیقا بشه همون چیزی که میخوام، و میدونم آسون نیست.

پ.ن.3. من حاضرم بتهون بشم و حالا واسه ویالن کنسرتو یدونه بنویسم.

پ.ن.4. سعی کنین بهتون فحش دادن هم عصبانی نشین (حتی فحش خواهر مادر بخدا تعریف غیرت این نیست) عصبانیت کار دستتون میده کلا بده.

دیروز یعنی شنبه وقتی فهمیدم مشاوره ندارم، پاشدم برم کلاس ویالن امیدوارم که هرچه زودتر و زودتر بتونم پیشرفت درست حسابی بکنم. فعلا که تو مقدماتشم ولی از خودم راضی ام، بعد از کلاس رفتم کلی پیاده روی بعدشم رفتم که عینکم رو -بعد از یک ماه اینجورا- از حسام بگیرم، بعدم رفتم خونۀ رضوان دختر خاله مامانم (که شام پپرونی زدم اونجا) و بعدم خوابیدم که صبح ساعت هشت وقت مشاوره داشتم. سعی خودم رو کردم که دیر نشه اما یه 10 دقیقه دیر شد.دیروز بالاخره دستبند خریدم برای یاد آوری یه سری نکات به خودم، خیلی وقته که میخوام بخرم اما خوبشو پیدا نمیکنم و همچنین شک دارم که خونوادم برخورد درستی نسبت بهش داشته باشن. میدونین همه چی از ماریجوانا شروع شد یه بار برای مسخره بازی با مامانم راجب ماریجوانا حرف زدم که اصلا روند مناسبی نداشت =) دیگه همین شده که نسبت به همه چی بد گمان شده احتمالا تا الآن لاک هام رو هم دیده و فکر میکنه دوست دختر دارم دیگه :)) خوبیش اینه که فکر نمی کنه هومو سکشوالم، نو آفنس ولی دوست ندارم به چیزی که نیستم فکر کنن که هستم.یه جورایی میشه گفت از قصد خودمم یه کاری کردم که ببینتش یعنی میخواستم که پیداش کنن یعنی اصلا قایمش نکردم البته شاید هنوز ندیده باشنشونا. یه مشکیه یه زرشکی که واسم فاطمه هدیه گرفت و خیلی دوستشون دارم.

مشاوره که رفتم بهم گفته با دو نفر جدید حداقل 5 دقیقه صحبت کن بعد از مشاوره رفتم وی کافه(V) طبقه بالاش داره راه میفته چقدر دلم میخواد اونجا تولد بگیرم ولی متاسفانه تو تولدم تهران نیستم احتمالا پویا و محمد حسین رو بگم گرین مونی جاییبرای تولدم.

 وای که چقدر دپ شم تو تولدم امسال.

پ.ن.1 واعظ رو دیدم چقدر گوگولیه :)

جدیدا خیلی با محمد حسین میرم بیرون پیاده روی و باشگاه هم با اون میرم اخیرا یه بار هم رفتم خونشون دوتا دو بهم یاد بده یا به عبارتی کلا س dota 2 basic 101 عصرا ویالن تمرین میکنم و بعدش هم ساعت 6 میرم باشگاه هی میخوام درس بخونم هی نمیشه. خیلی بد میخوابم شبا با خودم قرار گذاشتم تا خسته نباشم نرم تو تخت خوابم. دیشب یعنی جمعه شب دختر داییم پارتی گرفته بود و منم دعوت کرده بود اولا من در حالت عادی هم حال نمیکنم با این پارتی ها و یا با هر نوع مهمونی دیگه ای ترجیح میدم با دوستام برم یه کافه لش کنم بعدم من الآن تو اون فازم که حوصلۀ هیچ آدم غیر آشنایی رو اصلا و به هیچ وجه ندارم خب هرچی باشه بیماری دارم دیگه یکم به خودم حق میدم حالا جمعه بود و من رو ساعت 11_12 بیدار کردن که بریم ناهار بیرون شهر اولش اینجوری بودم که ای بابا بعد که رفتیم جادش خیلی خفن بود با آهنگ د من هو سلد د ورلد نیروانا منم تا کمر از سان روف ماشین اومده بودم بیرون وزش باد رو در میافتم که رسیدیم و بعد از ناهار به بابام گفتم بیا این جاده هرو بریم ببینیم تا کجا میره که تا یکم رفتیم حدود 3 کیلومتر دیگه جادش خورد به یه روستا که ماشین رو نبود اسمشم سیمین بود بعد پیاده شدیم سعی کردم عکس بگیرم که نشد یه عکس مطلقا خوب بگیرم هرچی که بود گرفتم و تموم شد. دوباره برگشتیم که بعد من با پسر خاله مامانم که داشت میرفت تهران برم تهران تولد دختر داییم رو هم جیم بزنم. اومدیم بریم موتور ماشینش که از این گلفای ولکس واگن بود صدای عجیبی میداد و مثل وقتایی که نیم کلاج میگیری ماشین میلرزه مثل اون موقع میلرزید. دیگه رفتیم سراغ تعمیرکار و انم بلد نبود درست کنه بدتر موتور اینارو داشته باز میکرده که پسر خاله مامانم چون بلد بوده خودش فهمیده که دارن خراب میکنن و اومد خودش بست همه چیو فهمید که یه سیلندر ماشینش کار نمیکنه ما هم با سه سیلندر تا تهران باهاش اومدیم تو راه گوشیم تقریبا خاموش شد حدود 4 درصد شارژداشت که خودم خاموشش کردم که وقتی رسیدم خبر بدم بعد از یکم در و دیوار و جاده نگاه کردن شروع کردم به دیدن روننت به نظرم فیلم خیلی خوبی بود شب خیلی بد خوابیدم صبحم که پاشدم با پسر خاله مامانم رفتم تا شرکتشون نزدیک مترو کلاهدوز بود برای اولین بار خط 4 رو از دروازه دولت به سمت شرق رو رفتم و ایستگاهاشو دیدم دیگه اومدم دانشگاه که برم پیش مشاوره اما 1 ساعت قبلش فهمیدم نیست امروز و فرداست حالا ببینم که راهم میدن یا نه.

پ.ن1. اگه ازم بپرسن چجوری ویالن یاد گرفتی میگم با مشقت :)

پ.ن.2. مشفق رو دیدم تو دستشویی دانشکده شیمی :)))))

ما نه یه خواهر داریم که دخترش عروسی کنه بریم عروسیش، نه یه خواهر داریم عروسی کنه صفی رو دعوت کنم عروسیش نه هیچی دیگه. دیشب عروسی دختر عمم بود که دیروزشم حنابندون بود و اینا. امروز که از صبح زود بیدار شدم ( ساعت ۹ بود ولی خب خیلی زودتر از روزای دیگه بوده حدود ۴_۵ ساعت) دیگه دیشبش حال بدم رو نادیده گرفتم و گوشیمو گذاشتم کنار (به پیشنهاد فاطمه) تا خوابم ببره و بخاطر سوت کشیدن گوش هام (نگفتم که تو حنابندون انقدر صدای آهنگا زیاد بود گوشام پدرش درومد) تا ۳:۳۰ اینا باز خوابم نبرد صبح که پاشدم دلم میخواست که کارهامو بکنم ولی تا آخر شب فقط ۴_۵ دست dota 2 بازی کردم که خیلی هم خوب نبود تقریبا مزخرف بود اکثرا. خدایا هرچی نوبه رو از دوتا ۲ بن کن. انی وی دیگه رفتم حموم و موهامو درست کردم دیشبش برای حنابندون رفتم آرایشگاه پیش مجید، خوب کوتاهش کرد ولی مدل مسخره ای داد به موهام بعد تافت هم زد خوب نشد ولی امشب موهامو همونطور که دوست داشتم درست کردم و راضی بودم. دم رفتنمون به باشگاه بابام اومد زیپ لباس مامانم که خودش طرحشو داده بود به خیاط بدوزه براش رو ببنده که زیپش در رفت و مامانم اعصابش خورد شد و بابام برد ببره بده به یه خیاط ببینه میشه درستش کنن یا نه در این بین هم کفش من پیدا نمیشد کلی همه جا رو گشتم اصلا پیدا نمی شد آخرشم نه کفش من پیدا شد و نه زیپ مامانم درست شد. مامانم به مامانصوری زنگ زد که سوزن نخ بیاره اونجا لباسو میپوشه جای زیپشو کوک بزنه و بدوزه که بعد از مهمونی بشکافتش. دیگه رفتیم و نشستیم بابامنصور اول همه نشسته بود اونجا حتی از باباجونم که مثلا پدربزرگ عروس بود هم زودتر اومده بود. یکی از اخلاقای بدی که پدر بزرگ من و بابا و عمو امیرم هم دارن همینه که دیر میرن جاهایی که باید زود برن (بذارین از پارک کردن بابام نگم :دی) به هر حال رفتیم نشستیم و علاوه بر اینکه میز ما آخرین میزی بود که شام آوردن براشون (از آلویز) یهو من حال بد دیشبم بدتر شد و سراغم برگشت. دیگه منم دپرسد نشسته بودم و قاشقم نداشتم غذا خوردن دیگران رو نگاه میکردم تا گارسون اومد و ازش قاشق خواستم ولی عجب غذای کره‌ای بود باقالی پلو با گوشت و پلو با مرغ. به هر حال بعد از اونجا هم رفتن عروس گردونی ما نرفتیم بردیم باباجون رو رسوندیم خونشون خسته بودن خیلی و بعد رفتیم خونه عروس یکم ملت رقصیدن و من باز دپرسد لبخند بر لب دست میزدم، کار هایی که متناوب تکرار میشن خیلی جالبن، مثلا الآن شما کلمه "ضبط صوت" رو هی پشت سر هم آروم بگو انقدر کلمهٔ عجیبی میشه که بعد میری تو فکر و اینا. آرشه کشی تو ویالن هم خیلی اینجوری چته. دست زدن با لبخند منم تو اون حالت حکم همین آرشه کشی رو داشت. بعد دیگه داماد سیب پرت کرد از بالای خونه (بالا پشت بوم نرفت) هادی هم یکی گرفت اتفاقا. دیگه خدافظی کردیم و پاشدیم اومدیم خونه. اکبری هم بهم گفته بود که فردا صبح ۸ بریم بیرون. منم تا ۴:۳۰ بیدار بودم خوابم نمیبرد و دپ بودم تا اینکه صبح گوشیم زنگ خورد اکبری بود بهش گفتم که بیدارم بعد نگو باز خوابیدم ۸:۳۰ دوباره زنگ زد گفت خوابیدی اشکال نداره بیا بریم بیرون الآن بچرخیم عجله هم نکن منم بیدار شدم با چشمای قرمز و صورتی پف کرده. ولی یه قراری با خودم بستم که هیچوقت نا امید نشم. 

پ.ن. شعور داشته باشین به موهای هر کسی دست نزنین 

ساعت ۴:۰۰ صبحه و منتال بریک داون من شروع شده تلگرام و اینستاگرامم رو روی گوشیم پاک کردم که یکم تنها باشم ولی فکر کنم باید اینترنت گوشیم رو قطع کنم. همش گوشیم دستمه طبق عادت، شاید باید گوشیم رو از خودم جدا کنم برای یه مدت. فکر کنم این بهتر باشه. خوابم نمیبره از سه که میگذره افکار منفی هجوم میارن به مغزم مغز منم که مریض، هیچی دیگه اینجوری میشه که دپ تر و دپ تر میشم. یه سری احساسات عجیب و غریب دارم مثل اینکه اگه نباشم به حال هیچکی فرقی نداره یا مثل اینکه هر کاری کنم قرار نیست بتونم آدم درست حسابی ای بشم. دلم گرفته، کاش حداقل یکی بود درکم میکرد. خدا هر مشکلی رو که برای آدم پیش میا راه حلش رو بهش میده یعنی خیالم راحته که قرار درست بشه... یعنی درستش بکنم ولی زمان زیادی میبره. ببین فکر میکنم بزرگترین مشکلم حرف زدنمه درست حرف نمیزنم شاید علت اینکه کسی درکم نمیکنه هم همینه. دلم میخواد مثل آدمای دیگه بخوابم چرا خوابم نمیبره؟ منصفانه نیست. یه حاجتی دارم شما هم دعا کنین درست بشه کارم. اومدیمو زد برام شد و ردیف شد. فعلا که سر درد و چشم درد و اینا فکر نکنم بذاره بخوابم کلا. بذار از امروزم بگم؛ امروز ساعت ۴ و خورده ای بیدار شدم هیچکی بهم ناهار نداد یه چی از یخچال برداشتم خوردم قهوه دم کردم برای خودم خوردم ساعت ۶ شد رفتم باشگاه تو باشگاه بین ۲ نفر دعوا شد و خوشم اومد از خودم که پا نشدم برم جمع شم دور اونا ببینم چی میکنن باز هم لِگ دِی رو اسکیپ کردم بعد دیگه بعد از باشگاه اومدم ویالن تمرین کردم خواستم برم سراغ درس دیدم جون ندارم (کاش رفته بودم) با فاطمه یه خورده چت کردم. با هم پلن فردا مون رو ریختیم که اگه بشه انجامش بدم خیلی خوب میشه. دیگه با همایون پسر عموم قرار گذاشتیم ساعت ۳ بریم استخر (خوبیش اینه که ماشین داره :دی) بعد دیگه گرفتم بخوابم و افکار شروع شدن گرفت و به شدت حالم بده الآن. باشد که رستگار شویم. 
پ.ن.۱. صبر باید
پ.ن.۲. صبر شاید
پ.ن.۳. صبر بازیم و صبر مالیم و صبر سازیم و صبر بالیم.