imagine

:This is kind of a diary or something that I'm gonna share it with you

imagine

:This is kind of a diary or something that I'm gonna share it with you

۳ مطلب در تیر ۱۳۹۶ ثبت شده است

با عرض سلام و خسته نباشید خدمت شما استاد... چیز... مخاطب گرامی. آقا انقدر که برای این استادای مسخره نامه نوشتیم شروع هر چیزیو اینجوری میریم. تابستونتون چجوریاس؟ خوش میگذره سیکس پکارو دراوردین؟ بدناتونو برنزه کردین؟ خلاصش که به خودتون رسیدین؟ آقا من امروز تصمیم گرفتم زندگی رو بر خود سخت نگیرم والا مگه آدم چند بار ۱۸ سالش میشه؟ چرا ازش لذت نبریم؟ از فردا شروع میکنم درسام رو میخونم و با روزی سه ساعت شروع میکنم حالا پسفردا میریم مسافرت و اینا باز بعدش بر میگردم شروع میکنم. وبلاگ نویسی به نظرم میومد خیلی مؤثر باشه ولی خب نبود. امروز خیلی فکر کردم دیدم تنها کاری که میشه کرد اینه که رها کرد همه چیو و موکولش کرد به آینده. اصن شاید آینده ای نیومد و همین امشب در بستر خواب جان به جان آفرین تسلیم کردم و تموم شد. دارم کتاب نحسی ستارگان بخت ما رو میخونم. کتاب جالبیه ازش خوشم اومده. توی تمام بازی های دوران کودکی ما (اون موقع ها که بازیا خفن بودن) مثل ماریو و سونیک و اینا قضیه این بود که شخصیت اول هی یه سری مشکلات میومد سر راهش هی با اونا دست و پنجه نرم میکرد بعضیاشون باعث میشدن هرچی که تا اونجا با خودش جمع کرده بود رو از دست بده حتی بعضی وقتا گیم اور میشد ولی بازم میرفت و هی هر مرحله قوی تر میشد و مرحله ی بعدی هم سخت تر تا اینکه آخرش به هدف بزرگشون میرسیدن خیلی فلسفی و ریلیستیک بودن. زندگی هم همینه آقا انقدر باید پدرت دراد که بتونی غول های قوی تری رو شکست بدی. آخرش به چیزی که میخوای میرسی و فقط یه هنری که اینجا هست هنر لذت بردن از زندگیه که هرکی از زندگیش لذت ببره واقعا هنرمند ماهریه. میخوام تصمیم بگیرم که هنرمند باشم. ویالن رو چی کنم نمیدونم والا باید با امیر علی بعد از مسافرتمون حرف بزنم. انی وی. امشب فاطمه از دستم ناراحت شد و الآنم خوابیده دوست ندارم کسی که واسم مهمه دوست و یا خانواده با ناراحتی از دست من بخوابه میدونی اعتقاد دارم تو خواب روح آدم یه جورایی از حالت عادیش خارج میشه و خب دوست ندارم روح کسی که از من آزرده است از حالت عادیش با آزردگی از من خارج شه میدونی یه جوریه. انی وی من برم به ادامه کتابم برسم نوشتن بسه. پیس اوت ⁦✌️⁩

پ.ن.۱. کی بخوابم؟؟!

پ.ن.۲. لایف ایز تو شرت تو اسلیپ

گویا کفشامو تو خوابگاه همینجوری جا گذاشتم و اومدم؛ یادمه علی اینکارو کرده بود کلی گفتم چجوری میشه آدم کفشاشو جا بذاره و اینا انقدر گفتم تا خودمم جا گذاشتم. دلم نمیخواد بخوابم ساعت 5:29 صبح عه و من بیدارم فردا یعنی امروز باید بریم تهران تا کفشا رو برداریم و اینا که آماده شیم بریم مسافرت احساس نکبت باری نسبت به زندگیم دارم حالم انقدر بده که دوست دارم بد بمونه خوب بودن های منم موقتیه به شدت حالم بده و خب میدونین دلیلشم نمیدونم وقتی دلیلش رو نمیدونی نمیتونی رفعش کنی حتی نمیدونی که چی کار کنی حالت موقتی هم که شده خوب میشه به تنها چیزی که میشه امیدوار بود اینه که آیا اگه مشکلاتی که دارم رو اور کام بشم مشکلاتی از قبیل عدم اعتماد به نفس و اینا و به طور کلی چیزی درونم وجود نداشته باشه که ازش بدم بیاد (فرض کنیم میشه) به آرامش میرسم یا نه؟ الآن میدونی چی دلم میخواد؟ دلم میخواد 3 روز از کاملا تنهای تنها باشم ایزوله. بعضی وقتا اینجوریم که اگه من بمیرم چه واکنشی دیگران خواهند داشت؟ سلی حمید سعید مامان بابام فاطمه صفی اکبری نفر همسایه هامون مامان جون بابا جون مامان صوری بابا منصور زهرا  آقا مصطفی ندا نجلا دایجون مسعود نیر خانوم  مهراب محبی حالشون چجوری میشه؟ خودم خودم حالم چجوریاست؟ آیا از کارایی که کردم راضی ام؟ به نظرم چیزی که سوسایتی ازم میخواست رو بر چیزی که خوردم میخواستم ارجحیت (بهم رسوندن درستش چیه) ندادم نه تو رشته دبیرستان نه تو رشته دانشگاهی نه تو نحوه زندگی آدم خوب مثبت ساکت ماکتی نبودم و نمیخواستم که باشم هم

آدم بدی هم نبودم کار هایی کردم که باعث عذاب وجدانم بشن بعد از n سال همچنان ولی خب با خودم مبارزه کردم دیگه نسبت به اولش قوی تر شدم ولی هنوزم خیلیییییی ضعیفم معدم حالش بده یه حالت تهوع خفیفی در تمام طول روز دارم حالم رو آهنگ بلک برد بیتلز کامل نشون میده: بلک برد سینگینگ این د دد آو نایت/تیک دیز بروکن وینگز ان لرن تو فلای/آل یور لایف/یو ور آنلی ویتین فور دیس مومنت تو ارایز... دلم پی اس فور میخواد با دستگیره اضافی و یه عدد پایه فیفا بشینم بیشمار بازی کنم و گل قشنگ بزنم نه گل مسخره مثل پویا .:چشم هایی که به بالا میچرخند:. راستی بعد از عید نفر باهام قهر بود دیگه؛ امروز یه نیمچه آشتی کرد با هم یه دست دوتا 2 بازی کردیم. احساس میکنم چیزایی دارم که لیاقتشونو ندارم 

پ.ن.1. هعی

پ.ن.2.هعی

پ.ن.3. هعیییییییییییی

حتی میشه عنوان این پست رو فاک یو سامر بذارم. الان دقیقا تنها فرقش اینه که به جای اینکه کلاسارو خواب بمونم همینجوری خواب میمونم. البته خب با امتحانا فرق داره ها. شبی که میخواستم پک کنم بیام همدان خیلی حالم بد بود دیگه یهو عصبی شدم قرصام رو همشونو با دندون خورد کردم ریختم دور. نیازی به استفاده از اونا ندارم خودم میتونم خودم رو خوب کنم فقط نیاز دارم که به خودم نصف چیزی که به بقیه اهمیت میدم اهمیت بدم. فکر کنم وقتشه که با خودم آشتی کنم. اوری وان دیزرو عه سکند چنس. حتی در بعضی موارد داریم اوری وان دیزرو انادر چنس آنتیل دی وانت ات. یعنی هر چند بار که ریدی تا وقتی که کوتاه نیای باز هم فرصت داری که دوباره شروع کنی. به نظر من اعتماد به نفس چیز مهم و خطرناکیه (خودم اصلا اعتماد به نفس ندارم و از کسایی که دیدم اعتماد به نفس دارن متنفرم "م.ب." نه بخاطر اعتماد به نفس داشتنه اینا افرادین که بیش از چیزی که باید اعتماد به نفس دارن یعنی یه جور دیگران کوچک بینی دارن) نباید اعتماد به نفس باعث شه راجب به خودت توهم بزنی که وای من چقدر شاخم. باید همیشه بدونی که از تو بهتر و بدتر هم هست تو هر زمینه ای. البته نظر من اینه که راه هر کس با بقیه جداست. یعنی این مسیری که توعه نوعی داری میری با مسیر همه ی آدم های دیگه از زمین تا آسمون متفاوته به طور مثال فرض کنیم که یه نفر پشت کنکور میمونه با بدبختی میره دانشگاه سال بعدش مشروط میشه و هی بدبختی میاره تا اینکه الان رسیده به اینجا که 26 سالشه هنوز کلی از درساش مونده آیا این شخص نمیتونه موفق بشه؟ آیا این شخص عقب افتاده؟ از چی اصن عقب افتاده؟ از همسناش؟؟؟ فکر کن همه متولد های اون سال بمیرن یهو اون وقت از کی عقبه؟ فکر کن همه آدمای دنیا یهو بمیرن، اونوقت از کی عقبه؟ چیزی که میخوام بگم اینه که ما تو دنیا تنهای تنهاییم. این مسیر هم مسیر خودمونه؛ گند زدیم تا الآنشو؟ مهم نیست فکر کن حافظه ات رو از دست بدی کلن از صفر شروع باید کرد نه؟ الآنم از صفر شروع کن همه چیو بساز سن واقعا فقط یه عدده. بسیار مثال برای ما زدن و میشه زد که اینو ثابت کنهمثلا الآن خود من هشت سالمه باورت میشه؟ سن عقلیم هشته. حالا بگذریم از اینا آقا حالمون بده و خب نمیدونم چرا. نمیدونم چه مرگمه واقعا کاش همه چیز خیلی خیلی آسون تر از چیزی که هست بوددلم هیچی نیست که بخواد یعنی به عنوان هدف و فقط مرگه که فکر کردن بهش بهم آرامش میدههمه آدما فکر میکنن که زندگی اینجوریه که میری مدرسه راحت میشی، دبیرستان رو بگذرونی راحت میشی، از شر کنکور خلاص شی راحت میشی، مدرکت رو بگیری راحت میشی، بری سر کار راحت میشی، نمیدونم زن بگیری راحت میشی بچه هات رو بزرگ کنی راحت میشی و ... ولی غافل از اینکه هرکدوم از اینا یه بدبختیای بیشتری میاره رو بدبختیای قبلی که انقدر سخت ترن که قبلیا رو فراموش میکنی هممونم تنهای تنهاییم و هیچ کمکی نداریم. فقط مرگه که ممکنه آرامش داشته باشه. حداقل از دست جسم لعنتیت خلاص میشی. البته میدونی نه که ما همه کمال گراییم کمال هم یعنی تحمل و هندل کردن این بدبختیا پنیک نکردن درست عمل کردن. و ادامه دادن به این زندگی کوفتی. کاش میشد حس ها رو هم به اشتراک گذاشت واقعا نمیدونم این حس کوفتی که دارم چیه. در آخر هم یه نظر جالب از دیوونه ترین آدمی که دیدم و خیلی باهاش حال میکنم:

The important thing is not to stop questioning. Curiosity has its own reason for existing
-A.Enistein