imagine

:This is kind of a diary or something that I'm gonna share it with you

imagine

:This is kind of a diary or something that I'm gonna share it with you

۵ مطلب در خرداد ۱۳۹۶ ثبت شده است

یه چندین و چند روزی از این روز میگذره ولی حیفه نگمش. آقا امروز ما امتحان ریاضی ۲ و فلسفه علم داشتیم. بگذریم که روزه بودم و دیشبش هم فقط از ۵ خوابیدم تا ۸ صبح که ۱۰ برم امتحان قاعدتا نه صبحونه خوردم نه چیزی برای خوردن بردم با خودم. بالاخره رفتم سر امتحان و تا جایی که تونستم نوشتم و با توجه به میدترم افتضاحم بالاخره هر طور بود با ارفاق و اینا ۱۰.۵ گرفتم :)) حالا بدبختی تازه شروع شد امتحان فلسفه علم با استاد شجاعی ساعت ۱:۳۰ و من تا ساعت ۱۲ هنوز هیچ یه کلمه هم نخوندم. آقا من با فاطمه شروع کردم به خوندن و یه ۵ صفحه ای از مثلا ۳۰ صفحه خوندیم. بعد رفتیم سر امتحان. آقا شانس ما زد و نمره داد به چرت و پرتایی که نوشته بودم و بهم یه ۱۸ عه تمیز داد. بعدشم یادم نیست چی شد :دی. ولی یادمه شروع کردم به خوندن فیزیک دو دیگه احتمالا. خیلی دلم جدیدا گرفتس در حدی که بعضی وقتا وسط صحبت کردن یا حتی بازی کردن یا هرچی یهو گریم میگیره اشکم سرازیر میشه. بعضی وقتا میتونم کنترلش کنم بعضی وقتا نه. ولی شب قدر اصلا درست حسابی گریه نکردم. اول رفتم تو جمعیت خیلی سر و صدا بود و خب من اصولا آدم درونگراییم و فرار کردم از سیل جمعیت رفتم به سمت ال جی تو لاو گاردن یه چند تا غورباغه بودن و یکی ۲ تا آدم نشستم رو وسایل ورزش و قرآن خوندم. پیش خودم گفتم چه کاری بهتر از خوندن قرآن در شبی که قرآن نازل شده؟ بعد چون قرآنم فقط یکمی از قرآن بود (از اینا که تیکه تیکه میکنن هر کی یه تیکه بخونه، نمیدونم دقیقا چجوری تیکه تیکه میکننش والا اصن سر در نمیارم) رفتم پسش دادم و یه قرآن کامل برداشتم معنی سوره کهف آیات ۷۰_۸۰ ۹۰ جالب بود برام داستان خضر نبی و اینا. بعد که قرآن کاملم رو برداشتم رفتم بین دانشکده هنر و ادبیات اون بالاهه نشستم و شروع کردم حرف زدن. جالبیش اینه که وقتی با خدای خودت صحبت میکنی نیازی به تعریف کردت واژه ها نداری. حتی نیازی به کلمات نداری نه کلمات نه جمله بندی نه هیچی. کافیه بگی خدایا تو که میدونی این تو چه خبره. بگذریم، من دریافتم که حس عجیب آنارشیست درونم هست اینجوری بود که کارگر شمالیو پایین میومدم جلومو گرفتن گفتن کیفت رو بگردیم گفتم چرا گفتن مراسمه گفتم چه مراسمی گفتن شب احیاست گفتم آخه وسط خیابون؟ بعد هیچی نگفت پرسیدم از کجا میتونم برم که نگردین کیفم رو؟ گفت باید از اون کوچه ها بری و اینا گفتم بیخیال بگرد دیگه مملکت که قانون نداره و آب رو آب بند نمیشه داعشم که از اون طرف. حالا منم شروع کردم به پخش کردن آهنگای نیروانا ("این بلوم" و "هارت شیپد باکس") و خوندن باهاش در سیل جمعیت سیاه پوشی که هر کاری خودشون دلشون بخواد انجام میدن و همون کسایی ان که روز 22 بهمن اگه مغازه ای باز بوده میرفتن بهش میگفتن باید ببندی مغازت رو. به طور کلی باید قبول کنیم که کار هیچکس کاملا درست نیست و کار هیچ کس هم کاملا غلط نیست وقتی آدم تصور کنه که کارش درسته و کار دیگران غلطه باعث میشه به خودش اجازه بده هر غلطی میخواد بکنه و هیچ حقی برای دیگران متصور نمیشه! از اینا بگذریم چرا من انقدر آنارشیستم؟ بابا به جون خودم منم کارای درست رو انجام میدم حس خوبی بهم میده، ولی کارای نادرست هم گاهی حس خوبی بهم میده همین که قانون بشکنم حس خوبی بهم میده همین که درون گرام هم بعضی وقتا حس خوبی بهم میده اینکه دیگران نمیفهمن درونم چی میگذره عجیب نیست؟

حالم یه چند وقتیه سخت گرفته است بهتره بهش فکر نکنم مخصوصا تو این ایام امتحانا عجب گیری کردیم. دیشب به سلی میگفتم که تابستونو چی کنیم؟ و طبق معمول پیشنهاد خودارضایی رو مطرح کرد. ولی حالا جدی، تابستونو چی کنیم؟

پ.ن.1. به شدت دلم میخواد برم همدان پیش مامان بابام

پ.ن.2. دلم نمیخواد برم همدان

پ.ن.3. دلم نمیخواد تهران باشم

پ.ن.4. حالمم بده :(

و رئالی که ۴_۱ یونتوس را میبرد. آقا ما همیشه رئالی بودیم و هستیم و به شدت علاقه به حضرت زیزو داریم. باشد تا رستگار شویم. من از تیم های آث میلان، لیورپول، منچستر یونایتد، آرسنال، رئال و پاریس سنت ژرمن خوشم میاد. اول از همه از رئال و خب بازیکن مورد علاقه ام هم مارسلو عه. آقا بگذریم از اینا امروز روز عجیبی بود من که انقدر خودم رو کم خواب میدونم به شدت خوابیدم نزدیک ۱۱ ساعت خوابیدم. شاید تاثیر قرص های افسردگی باشه شاید هم مال خستگی بیش از حد باشه. امروز بعد از روز ها و ماه ها مامان بابام رو دیدم کلی پریدم بغلشون دلم تنگ بود خیلی. هی دارم سعی میکنم قوی باشم هی دارم سعی میکنم شروع کنم به تغییر سیچویشنم ولی خیلی سخته ایالا از امروز شروع میکنم به خوندن زیاد. باید کلی ریاضی ۲ بخونم. دلم میخواد خفن باشم رنک ۱ باشم. هیچ وقت تا حالا نخواستم بهترین نمره رو به دست بیارم یا اینکه بیست شم. ولی این بار به شدت دلم میخواد فول مارک شم. مامانم نمیذاره ادامشو بنویسم میگه بچه بگیر بخواب فردا مینویسم براتون شبتون بخیر خوابای خفن ببینین. امروز الآن فردا شده. چجوری شده دیگه نمیدونم یا خورشید دور زمین چرخیده یا زمین دور خودش چرخیده  بستگی با زاویه دید ما داره خب اگه زمین رو ساکن بپنداریم کل کائنات دارن دورش میچرخن که خب خورشید هم این بین مستتره اگه نه که زمین داره دور خودش میچرخه حالا اینا فیزیک مسئلست که خب بحث ما الآن این نیست ولی خیلی جالبه اگه ما خودمونو ساکن در نظر بگیریم (که همیشه داریم این کار رو میکنیم) و یا یکی دیگه رو ساکن در نظر بگیریم چیز هایی که میبینیم متفاوته. شاید علت سو تفاهم ها و در گیری ها و غیره همینه. آقا حالا نمیخوام خیلی بحث رو فلسفی و اینا بکنم. این چیزایی هم که گفتم فقط نظرات خودم بود که مطمئنن هیچ کدوم نظرات کاملی نیست. ولی من همیشه یه اطمینان خاصی نسبت به یه سری چیزا دارم که این بعضی وقتا خوبه بعضی وقتا بعد. آقا ذهنمون سخت درگیره. مثل یه پرنده که تو قفسش بال بال میزنه که فرار کنه هی میپره. ما حتی کنترل ذهنمونم نداریم. عجیب نیست؟ هوای امروز ابریه نه آفتابی میاد نه بارونی. 

پ.ن.۱. آره منم چهرازی گوش دادم و خب چه خواسته چه ناخواسته یه سری تاثیرات زو نوشته هام گذاشته انقدر که خوبه این پادکست به شما هم به شدت توصیه میکنم گوشش بدین. اینم بگم که خب یه سری چیزا رو هم کاملا دارم از چهرازی کپی برداری میکنما.

پ.ن.۲. خسته شدیم ولی یه لذتی تو این خستگیه هست یه لذتی تو این سختیه هست که می ارزه مازوخیسمم ندارما ولی میدونی همین که تا اینجا که واقعا هیچ جایی نیست اومدم خودش خیلیه و دوست دارم خوبی های خودم رو ببینم و اونارو تقویت کنم. و خب بدی هامو هم میبینم که توهم نزنم وای چقدر خوبه بدس هامم میبینم و سهی میکنم بهترشون کنم. امید به زندگی دارم پیدا میکنم. خدایا خودت که داری همیشه کمکمون میکنی ما که یه لحظه تنها باشیم نابودیم هیچی خواستم بگم مرسی که هستی بوس بوس

با عرض سلام و خسته نباشید خدمت روزه داران عزیز و گرامی و همچنین آرزوی صبر برای کسانی که روزه نیستند. آقا این چه وضعشه چرا یه نفر که روزه نیست و تو خوابگاهه نباید بتونه چیزی بخوره به عنوان ناهار یا صبحونه؟ من خودم روزه ام ولی آخه باید واسه کسایی که روزه نیستن این قابلیت باشه که بتونن چیزی بخورن دیگه. حالا اصلن شما بگو اکثریت مهمه، خب بیان یه رای گیری کنن ببینن واقعا اکثریت روزه نیستن یا هستن، مشخص بشه، خلاصش اینکه اون روز افطاری داد بسیج دانشگاه بگذریم که چقدر مسخره میزای دخترا رو از پسرا جدا کردن و اینا ولی یه اتفاقی که افتاد این بود که به دخترا گل حسن یوسف دادن که فاطمه مال خودش رو هدیه داد به من و منم که چند روز پیش به این فکر کرده بودم که گل بخرم و ازش نگهداری کنم خیلی خوشحال شدم و واسش اسم هم گذاشتم اسمش رو گذاشتم "شادی گولی" که شادی چون آدم رو شاد میکنه و گولی هم از گوگولی میاد هم به گل ربط داره و اینا. (احتمالا با شنیدن این هچکی نخواد اسم بچه‌اش رو من انتخاب کنم یا به قول فاطمه حتی بچه‌ام هم نمیخواد اسمش رو من انتخاب کنم) (ولی اسم بچه تون رو خوب انتخاب کنین مثلا اگه اسمتون علیرضاست نذارین اسم بچتون رو علیرضای دوم(مدیونین اگه فکر کنین که کسی به همچین چیزی فکری کرده و اینا)) دلم برا ننه آقام تنگه دلم میخواد همه چی برگرده به حالت اول خودش. دوست ندارم این وضعیتی که توش گیر کردم. دقیقا نمیدونم چرا انقدر اخیرا گیج شدم. من یادم میاد قبلن پیشا گیج نبودم اصلا اخیرا اینجوری شدم. اون روز با فاطمه رفته بودم کتاب خونه علوم که بعدش میخواستیم بریم گفت من کتابارو میارم بعد من لپتاپم رو گذاشتم تو کیفم گفتم چی کنم؟ گفتم بذار برم کمکش کنم زیاده کتابا باید سیم رو هم بیاره بعد یه به خودم نگفتم که کتابارو میارم یعنی کارای دیگه رو من انجام بدم حالا اینم بگذریم رفتیم بالا واسه افطار تو یه پارک کنار خوابگاه چمران که من باز هم گیج بازی درآوردم و کارایی که باید رو انجام ندادم. ولی دم فاطمه گرم فک کن همه چی با خودش آورده بود از سفره یه بار مصرف بگیر تا پنیر و خامه و چای و همه چی دیگه بعد فک کن من عین چی سرم و انداخته بودم پایین و رفته بودم گنده گنده نشسته بودم و خوردم و برگشتم. خیلی از حرکت خودم بدم اومد. حالا بگذریم که چقدر مزه داد با هم افطار نون پنیر زدیم با چای بعدش حلیم هم خریدیم و خوردیم که حلیمش خوب نبود خیلی بعدم یه چیزی به فاطمه خوابگاهشون داده بودن مرغ یکم داشت و نمیدونم چیچی لوبیا هم داشت هویج هم داشت قشنگ هرچی از دستشون اومده بود ریخته بودن توش.

دلم میخواد سیگار بکشم خیلی حالم خوب نیست. دلم گرفته میدونم قول دادم حالم رو خوب کنما و دارم سعی میکنم حالم رو خوب کنم الآن ولی یه جوریه بازم هی حالم بد میشه هنوز هم دوست دارم بمیرم و دوست دارم زندگی خوبی داشته باشم هم. دلم میخواد ۶ سال ۷ سال بگذره و سریع هم بگذره. اعصابم خورد شده دیگه از این زندگیه لعننی دلم گرفته خیلی خیلی. میدونم برم بیرون هم فایده نداره. میدونم دلم چی میخواد ها ولی نمیخوام بگم به هیچکی حتی خودم. احساس میکنم درک نمیشم دلم میخواد بخوابم انقدر بخوابم که گیج نباشم. اه خب این چه وضعشه؟؟

امتحانا رو چی کنیم؟ سخته درس خوندن خیلی. ولی خب من سختی رو می طلبم برای قوی کردن خودم برای رسیدن به چیزایی که میخوام... ولی... ولی اصلا معلوم نیست بهشون برسم یا نه. و خب فکر کن این همه تلاش کنی و بعدم بهشون نرسی خب حتی اگه کطمئن باشی که میرسی هم خسته میشی... دیگه چه برسه به الآن. بغض دارم... درد میکنه سینه‌ام ... نفسم بالا نمیاد زمان لعنتی هم نمیگذره. 

آقا زندگیم یه جوری شده انگار که فقط هم من نیستم اکثرا اینجورین. یه جوریه یه بویی میده. آد احساس میکنه یچی سر جاش نیست، نه یه چی ها هیچی سر جاش نیست. آقا با صدای هوی متال آیرون میدن بیدار میشیم سحری بیف استروگانف با شیر موز میخوریم. یکم عجیب نیست؟ امشبم از اون شباست. تو خواب خوش بودم که اینجوری شد. شب بخیر
اول از همه بگم آقا دپ بودن دیگه بسه ناراحتی و غم و غصه بسه لا اقل واسه امشب. والا خب شاد باشین آقا اصن چرا دپم؟ شیکمم خالیه جای خواب ندارم خدای نکرده مریض احوالم؟ نه خداروشکر. میدونم که خستمه. خب چرا خستمه؟ چون هی دپ نشستم یه گوشه و به بدبختیام فکر کردم دیگه. آدم باید سعی کنه شاد باشه ماشالا هزار ماشالا سالم و زرنج و آینده داریم (به قول مامانجونم البته مامانجون نمیگه زرنجا همینجوری خودم زرنجش کردم مامانجونم میگه زرنگ) و باز نقل است از مامانجونم که ملت همینجوری که دکتر مهندس نمیشن. سخته آقا سختی فراوان است و خب همینه که من واسه درس خوندن و اینام ارزش قائلم و گرنه خب اگه شیر کاکائو خوردن سخت بود اون وقت دوست داشتم که شیر کاکائو بخورم و هی برای شیر کاکائو خوردن تلاش میکردم و هی شکست میخوردم و دوباره از اول. چیزی که همینجوری به دست بیاد تو بگو دوزار ارزش نداره، والا. اون روز سعی داشتم یه صفحه باز کنم که خاطراتم اونجا باشه و چرت و پرتایی که میگم اینجا ولی که گفتم غر و قاطی جالب تره. امروز خیلی زیاد فکر کردم به اینکه اعتماد به نفسم رو ببرم بالا. آخ آخ یادم رفت. تا حالا شده ماشینی که آرزوشو داری داشته باشی رو بخری؟ حتی اگه شده باشه هم باز از من عقب تری :پی چون من کادوش گرفتم. حالا بذار میگم کامل تعریف میکنم. آقا امروز صبح با صدای پرندگان زیبای بهاری بیدار نشدم. بلکه همینطوری بیدار شدم دیدم ساعت حول و هوش ۱۱:۴۴ عه آماده شدم برم بیرون جلو درب زیبای بی شیشه آسانسور بودم که گوشیم زنگ خورد. فاطمه اومده بود پردیس مرکزی گفته بود اگه منم پایینم برم پیشش. آقا ما رفتیم و شربت لیمو میدادن زدیم و یکم صحبت کردیم و آهنگ گوش دادیم که بابای فاطمه (که اومده بودن تهران) زنگ زدن که بره پیششون. دیگه فاطمه رفت و من دیدم شت کیف نیاوردم رفتم خوابگاه کیفم و برداشتم دوباره رفتم پردیس مرکزی که فاطمه هم اومد با هم بریم بالا دانشکده. چون به غذا نمیرسیدیم گفتم یه ساندویچ بگیریم بزنیم تو راه که فاطمه گفت مادرش براش دلمه برگ مو گذاشتن (من تا حالا فقط یه بار دلمه برگ مو خورده بودم که اونم میدون تجریش خوردم و وقتی دلمه های مامان فاطمه رو خوردم فهمیدم اونا چقدر افتضاح بودن.) و گفت که زیاده و خب چون خراب میشه و حیفه بیا تو هم بخور که نندازمشون دور. شوخی میکنم واقعا بهترین غذایی بود که تو ۵_۶ ماه گذشته خورده بودن خیلی حال داد. ولی فک کنم ۲/۳ شو خورم :دی 
آقا بعد رفتیم کلاس تی ای وحید و اونجا کلی نوشتیم و متوجه شدم دست فاطمه چقدر تند مینویسه یعنی خودم رو کشتم و واقعا سریع ترین چیزی که میتونستم رو نوشتم و قشنگ ۲ صفحه ازش عقب افتادم. حتی سیاوش وقتی دید فاطمه تموم کرده بسی تعجب کرد و نیاین بگین من کندم اونم تعجب کرد. دیگه تموم که شد من حوصله انسیه رو نداشتم کلاسشو پیچوندم برم خوابگاه فاطمه هم با دوستش پری (احتمالا ناراحت بشه اگه من بهش بگم پری خب چون که من دیگه کیم. ولی پری) (امیدوارم نخونه) (شت فاطمه نگه این چه پر روعه و زود خودمونی میشه) (ای بابا چقدر پرانتز) داشتم میگفتم با دوستش پری قرار داشت و با من اومد پایین که بره امیرکبیر. کی دیگه امیر کبیره؟ نفر گفتم آقا بذار یه زنگ بهش بزنم بچه گناه داره دلمم واسش تنگ نشده ها ولی اون که نمیخونه شده آقا تنگ شده  ولی برنداشت که نه ریجکت کرد. دیگه من رفتم با بی آر تی بالا از ولیعصر تا فاطمیه اونجا پیاده شدم که پیاده بیام پایین. اگه از شما کسی مسؤلیتی تو دانشگاه امیر کبیر داره لطفا یه اتاق موسیقی برای دانشجوهاش تعیین کنن آکوستیکشم نکردن نکنن فقط بذارن اون بدبختا هم ساز بزنن برا خودشون موسیقی خوب از ذهن آرام خارج میشه. حالا اینو چرا میگم؟ چون یه سری از دانشجوهای پلی تکنیک بیرون دانشگاه جلوی درب شرقی در حال نواختن بودن با پوستری که نوشته بود که اینا نمیذارن ما تو دانشگامون ساز بزنیم ما هم اینجا ساز میزنیم تا بترکه چشم علم الهدی و دامادش و هرکی چشم نداره اینا رو ننوشته بودنا من میگم حالا فکر کن که رئیسی رای آورده بود الان من داشتم میگفتم نیروی انتظامی جمهوری اسلامی ایران کم کاری و سهل انگاری که از مسؤولین اسبق (دولت قبلی) ناشی بود را مرتکب شده و به چند جوان که با بیشرمی و بی حیایی هرچه بیشتر ساز در خیابان جلوی چشمان نوامیس و کودکان این ملت پیرو خط امام و رهبری ساز میزدن و فرهنگ غربی همجنسگرایی و زناکاری را ترویج میدادن... ساز میزدن دیگه ای بابا بیان بگیرین بزنین تو سرشون این چاقالا رو. خب خدارو شکر که رای نیاورد و منم چرت و پرت نگفتم حالا دیگه رفتم پردیس مرکزی آخرای نماز بود که فاطمه زنگ زد که ببینن من میام بریم بیرون دیگه اومد دانشگاه خودشم نمازشو خوند و ما راهی شدیم سمت لمیز که کلی تعریف کرد. من یکم حالم بذ بود و ذهنم درگیر بود و نیاز داشتم به شدت حرف بزنم کلی بعدش باهاش حرف زدم که یه ماشین فروشی دیدیم و یه ماشین برام خرید که چه ماشینی بود؟ ولکس واگن مدل کلاسیک بیتل (نمیدونستم مدلش چیه تو اینترنت سرچ کردم و فک کنم آلمانیه که میشه beetle و با a نیست. منظورشون مدل سوسکبه آیا؟ نمیدونم آخه منو فاطمه فک کردیم رو پلاکش نوشته بیتل میخواسته بنویسه «د بیتلز» گروه راک مورد علاقه من و فاطمه. مهم نیست در حقیقت چی روی پلاکش نوشته واسه من که همون میخواسته بنویسه «د بیتلز» و اشتباه زده.) حالا بگو چه رنگی؟ رنگ مورد علاقه من لیمویی. بعد اینو اول خودم خریدم و میخواستم بعدا یه آبیش رو برای فاطمه بخرم و فرداش ببرم براش که یهو فاطمه پولشو حساب کرد دیگه من نگفتم میخواستم اینکارو بکنم و فقط به شدت شاد شاد شدم :) بعدش من حالم خوب نبود و ذهنم خیلی درگیر بود امروز تا حد خیلی زیادی اعتماد به نفسم رو بالا برده بودم و یکم خسته بودم منگ بودم قشنگ. انقدر منگ بودم که اصلا متوجه حرفای فاطمه نشده بودم انقدر شاد بودم که وقتی گفت احساس تهی بودن میکنم من ازش پرسیدم از حسین تهی آهنگ گوش دادی؟ بعد که متوجه شدم چه حرفی زده خیلی دیر بود و یکم آکوارد میشد اگه بپرسم و گویا دوباره گفته بوده که خیلی خسته ام و من اصلا نفهمیدم وقتی بهم گفت که این اتفاق افتاده خیلی شرمنده شدم و خب خودم بر اساس تجربیات قبلی فکر میکنم آدمی باشم که به احساس دوستام اهمیت میدم و نهایت سعیم رو میکنم که حالشون خوب شه. ولی اینبار فهمیدم علت اینکه فاطمه به نظرم آدم نگوییه اینه که من آدم نشنو ایم که فکر میکردم باشم. بعدش تصمیم گرفتم اینجوری نشم مثل قبلنام که خیلی ناراحت بشم و این حرفا. آقا حالا که اینا همه رو گفتم بهو دیدم هیچی از شاد بودن نگفتم. امروز برا خودتون حسابی برقصین انقدر برقصین تا جونتون بره بیحال بیفتین یه گوشه. آهنگایی که گوش میدین هم قر دار قر دار باشه لطفا. 
پ.ن.۱. ماه رمضون نزدیکه و از تشنگیش میترسم خیلی. 
پ.ن.۲. در کادو گرفتن عجله کنید وگرنه براتون کادو رو میخرن. 
پ.ن.۳. شاد باش