imagine

:This is kind of a diary or something that I'm gonna share it with you

imagine

:This is kind of a diary or something that I'm gonna share it with you

دیروز یعنی شنبه وقتی فهمیدم مشاوره ندارم، پاشدم برم کلاس ویالن امیدوارم که هرچه زودتر و زودتر بتونم پیشرفت درست حسابی بکنم. فعلا که تو مقدماتشم ولی از خودم راضی ام، بعد از کلاس رفتم کلی پیاده روی بعدشم رفتم که عینکم رو -بعد از یک ماه اینجورا- از حسام بگیرم، بعدم رفتم خونۀ رضوان دختر خاله مامانم (که شام پپرونی زدم اونجا) و بعدم خوابیدم که صبح ساعت هشت وقت مشاوره داشتم. سعی خودم رو کردم که دیر نشه اما یه 10 دقیقه دیر شد.دیروز بالاخره دستبند خریدم برای یاد آوری یه سری نکات به خودم، خیلی وقته که میخوام بخرم اما خوبشو پیدا نمیکنم و همچنین شک دارم که خونوادم برخورد درستی نسبت بهش داشته باشن. میدونین همه چی از ماریجوانا شروع شد یه بار برای مسخره بازی با مامانم راجب ماریجوانا حرف زدم که اصلا روند مناسبی نداشت =) دیگه همین شده که نسبت به همه چی بد گمان شده احتمالا تا الآن لاک هام رو هم دیده و فکر میکنه دوست دختر دارم دیگه :)) خوبیش اینه که فکر نمی کنه هومو سکشوالم، نو آفنس ولی دوست ندارم به چیزی که نیستم فکر کنن که هستم.یه جورایی میشه گفت از قصد خودمم یه کاری کردم که ببینتش یعنی میخواستم که پیداش کنن یعنی اصلا قایمش نکردم البته شاید هنوز ندیده باشنشونا. یه مشکیه یه زرشکی که واسم فاطمه هدیه گرفت و خیلی دوستشون دارم.

مشاوره که رفتم بهم گفته با دو نفر جدید حداقل 5 دقیقه صحبت کن بعد از مشاوره رفتم وی کافه(V) طبقه بالاش داره راه میفته چقدر دلم میخواد اونجا تولد بگیرم ولی متاسفانه تو تولدم تهران نیستم احتمالا پویا و محمد حسین رو بگم گرین مونی جاییبرای تولدم.

 وای که چقدر دپ شم تو تولدم امسال.

پ.ن.1 واعظ رو دیدم چقدر گوگولیه :)

  • alireza khodakarami

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی