imagine

:This is kind of a diary or something that I'm gonna share it with you

imagine

:This is kind of a diary or something that I'm gonna share it with you

جدیدا خیلی با محمد حسین میرم بیرون پیاده روی و باشگاه هم با اون میرم اخیرا یه بار هم رفتم خونشون دوتا دو بهم یاد بده یا به عبارتی کلا س dota 2 basic 101 عصرا ویالن تمرین میکنم و بعدش هم ساعت 6 میرم باشگاه هی میخوام درس بخونم هی نمیشه. خیلی بد میخوابم شبا با خودم قرار گذاشتم تا خسته نباشم نرم تو تخت خوابم. دیشب یعنی جمعه شب دختر داییم پارتی گرفته بود و منم دعوت کرده بود اولا من در حالت عادی هم حال نمیکنم با این پارتی ها و یا با هر نوع مهمونی دیگه ای ترجیح میدم با دوستام برم یه کافه لش کنم بعدم من الآن تو اون فازم که حوصلۀ هیچ آدم غیر آشنایی رو اصلا و به هیچ وجه ندارم خب هرچی باشه بیماری دارم دیگه یکم به خودم حق میدم حالا جمعه بود و من رو ساعت 11_12 بیدار کردن که بریم ناهار بیرون شهر اولش اینجوری بودم که ای بابا بعد که رفتیم جادش خیلی خفن بود با آهنگ د من هو سلد د ورلد نیروانا منم تا کمر از سان روف ماشین اومده بودم بیرون وزش باد رو در میافتم که رسیدیم و بعد از ناهار به بابام گفتم بیا این جاده هرو بریم ببینیم تا کجا میره که تا یکم رفتیم حدود 3 کیلومتر دیگه جادش خورد به یه روستا که ماشین رو نبود اسمشم سیمین بود بعد پیاده شدیم سعی کردم عکس بگیرم که نشد یه عکس مطلقا خوب بگیرم هرچی که بود گرفتم و تموم شد. دوباره برگشتیم که بعد من با پسر خاله مامانم که داشت میرفت تهران برم تهران تولد دختر داییم رو هم جیم بزنم. اومدیم بریم موتور ماشینش که از این گلفای ولکس واگن بود صدای عجیبی میداد و مثل وقتایی که نیم کلاج میگیری ماشین میلرزه مثل اون موقع میلرزید. دیگه رفتیم سراغ تعمیرکار و انم بلد نبود درست کنه بدتر موتور اینارو داشته باز میکرده که پسر خاله مامانم چون بلد بوده خودش فهمیده که دارن خراب میکنن و اومد خودش بست همه چیو فهمید که یه سیلندر ماشینش کار نمیکنه ما هم با سه سیلندر تا تهران باهاش اومدیم تو راه گوشیم تقریبا خاموش شد حدود 4 درصد شارژداشت که خودم خاموشش کردم که وقتی رسیدم خبر بدم بعد از یکم در و دیوار و جاده نگاه کردن شروع کردم به دیدن روننت به نظرم فیلم خیلی خوبی بود شب خیلی بد خوابیدم صبحم که پاشدم با پسر خاله مامانم رفتم تا شرکتشون نزدیک مترو کلاهدوز بود برای اولین بار خط 4 رو از دروازه دولت به سمت شرق رو رفتم و ایستگاهاشو دیدم دیگه اومدم دانشگاه که برم پیش مشاوره اما 1 ساعت قبلش فهمیدم نیست امروز و فرداست حالا ببینم که راهم میدن یا نه.

پ.ن1. اگه ازم بپرسن چجوری ویالن یاد گرفتی میگم با مشقت :)

پ.ن.2. مشفق رو دیدم تو دستشویی دانشکده شیمی :)))))

  • alireza khodakarami

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی