imagine

:This is kind of a diary or something that I'm gonna share it with you

imagine

:This is kind of a diary or something that I'm gonna share it with you

ما نه یه خواهر داریم که دخترش عروسی کنه بریم عروسیش، نه یه خواهر داریم عروسی کنه صفی رو دعوت کنم عروسیش نه هیچی دیگه. دیشب عروسی دختر عمم بود که دیروزشم حنابندون بود و اینا. امروز که از صبح زود بیدار شدم ( ساعت ۹ بود ولی خب خیلی زودتر از روزای دیگه بوده حدود ۴_۵ ساعت) دیگه دیشبش حال بدم رو نادیده گرفتم و گوشیمو گذاشتم کنار (به پیشنهاد فاطمه) تا خوابم ببره و بخاطر سوت کشیدن گوش هام (نگفتم که تو حنابندون انقدر صدای آهنگا زیاد بود گوشام پدرش درومد) تا ۳:۳۰ اینا باز خوابم نبرد صبح که پاشدم دلم میخواست که کارهامو بکنم ولی تا آخر شب فقط ۴_۵ دست dota 2 بازی کردم که خیلی هم خوب نبود تقریبا مزخرف بود اکثرا. خدایا هرچی نوبه رو از دوتا ۲ بن کن. انی وی دیگه رفتم حموم و موهامو درست کردم دیشبش برای حنابندون رفتم آرایشگاه پیش مجید، خوب کوتاهش کرد ولی مدل مسخره ای داد به موهام بعد تافت هم زد خوب نشد ولی امشب موهامو همونطور که دوست داشتم درست کردم و راضی بودم. دم رفتنمون به باشگاه بابام اومد زیپ لباس مامانم که خودش طرحشو داده بود به خیاط بدوزه براش رو ببنده که زیپش در رفت و مامانم اعصابش خورد شد و بابام برد ببره بده به یه خیاط ببینه میشه درستش کنن یا نه در این بین هم کفش من پیدا نمیشد کلی همه جا رو گشتم اصلا پیدا نمی شد آخرشم نه کفش من پیدا شد و نه زیپ مامانم درست شد. مامانم به مامانصوری زنگ زد که سوزن نخ بیاره اونجا لباسو میپوشه جای زیپشو کوک بزنه و بدوزه که بعد از مهمونی بشکافتش. دیگه رفتیم و نشستیم بابامنصور اول همه نشسته بود اونجا حتی از باباجونم که مثلا پدربزرگ عروس بود هم زودتر اومده بود. یکی از اخلاقای بدی که پدر بزرگ من و بابا و عمو امیرم هم دارن همینه که دیر میرن جاهایی که باید زود برن (بذارین از پارک کردن بابام نگم :دی) به هر حال رفتیم نشستیم و علاوه بر اینکه میز ما آخرین میزی بود که شام آوردن براشون (از آلویز) یهو من حال بد دیشبم بدتر شد و سراغم برگشت. دیگه منم دپرسد نشسته بودم و قاشقم نداشتم غذا خوردن دیگران رو نگاه میکردم تا گارسون اومد و ازش قاشق خواستم ولی عجب غذای کره‌ای بود باقالی پلو با گوشت و پلو با مرغ. به هر حال بعد از اونجا هم رفتن عروس گردونی ما نرفتیم بردیم باباجون رو رسوندیم خونشون خسته بودن خیلی و بعد رفتیم خونه عروس یکم ملت رقصیدن و من باز دپرسد لبخند بر لب دست میزدم، کار هایی که متناوب تکرار میشن خیلی جالبن، مثلا الآن شما کلمه "ضبط صوت" رو هی پشت سر هم آروم بگو انقدر کلمهٔ عجیبی میشه که بعد میری تو فکر و اینا. آرشه کشی تو ویالن هم خیلی اینجوری چته. دست زدن با لبخند منم تو اون حالت حکم همین آرشه کشی رو داشت. بعد دیگه داماد سیب پرت کرد از بالای خونه (بالا پشت بوم نرفت) هادی هم یکی گرفت اتفاقا. دیگه خدافظی کردیم و پاشدیم اومدیم خونه. اکبری هم بهم گفته بود که فردا صبح ۸ بریم بیرون. منم تا ۴:۳۰ بیدار بودم خوابم نمیبرد و دپ بودم تا اینکه صبح گوشیم زنگ خورد اکبری بود بهش گفتم که بیدارم بعد نگو باز خوابیدم ۸:۳۰ دوباره زنگ زد گفت خوابیدی اشکال نداره بیا بریم بیرون الآن بچرخیم عجله هم نکن منم بیدار شدم با چشمای قرمز و صورتی پف کرده. ولی یه قراری با خودم بستم که هیچوقت نا امید نشم. 

پ.ن. شعور داشته باشین به موهای هر کسی دست نزنین 

  • alireza khodakarami

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی