imagine

:This is kind of a diary or something that I'm gonna share it with you

imagine

:This is kind of a diary or something that I'm gonna share it with you

با عرض سلام و خسته نباشید خدمت روزه داران عزیز و گرامی و همچنین آرزوی صبر برای کسانی که روزه نیستند. آقا این چه وضعشه چرا یه نفر که روزه نیست و تو خوابگاهه نباید بتونه چیزی بخوره به عنوان ناهار یا صبحونه؟ من خودم روزه ام ولی آخه باید واسه کسایی که روزه نیستن این قابلیت باشه که بتونن چیزی بخورن دیگه. حالا اصلن شما بگو اکثریت مهمه، خب بیان یه رای گیری کنن ببینن واقعا اکثریت روزه نیستن یا هستن، مشخص بشه، خلاصش اینکه اون روز افطاری داد بسیج دانشگاه بگذریم که چقدر مسخره میزای دخترا رو از پسرا جدا کردن و اینا ولی یه اتفاقی که افتاد این بود که به دخترا گل حسن یوسف دادن که فاطمه مال خودش رو هدیه داد به من و منم که چند روز پیش به این فکر کرده بودم که گل بخرم و ازش نگهداری کنم خیلی خوشحال شدم و واسش اسم هم گذاشتم اسمش رو گذاشتم "شادی گولی" که شادی چون آدم رو شاد میکنه و گولی هم از گوگولی میاد هم به گل ربط داره و اینا. (احتمالا با شنیدن این هچکی نخواد اسم بچه‌اش رو من انتخاب کنم یا به قول فاطمه حتی بچه‌ام هم نمیخواد اسمش رو من انتخاب کنم) (ولی اسم بچه تون رو خوب انتخاب کنین مثلا اگه اسمتون علیرضاست نذارین اسم بچتون رو علیرضای دوم(مدیونین اگه فکر کنین که کسی به همچین چیزی فکری کرده و اینا)) دلم برا ننه آقام تنگه دلم میخواد همه چی برگرده به حالت اول خودش. دوست ندارم این وضعیتی که توش گیر کردم. دقیقا نمیدونم چرا انقدر اخیرا گیج شدم. من یادم میاد قبلن پیشا گیج نبودم اصلا اخیرا اینجوری شدم. اون روز با فاطمه رفته بودم کتاب خونه علوم که بعدش میخواستیم بریم گفت من کتابارو میارم بعد من لپتاپم رو گذاشتم تو کیفم گفتم چی کنم؟ گفتم بذار برم کمکش کنم زیاده کتابا باید سیم رو هم بیاره بعد یه به خودم نگفتم که کتابارو میارم یعنی کارای دیگه رو من انجام بدم حالا اینم بگذریم رفتیم بالا واسه افطار تو یه پارک کنار خوابگاه چمران که من باز هم گیج بازی درآوردم و کارایی که باید رو انجام ندادم. ولی دم فاطمه گرم فک کن همه چی با خودش آورده بود از سفره یه بار مصرف بگیر تا پنیر و خامه و چای و همه چی دیگه بعد فک کن من عین چی سرم و انداخته بودم پایین و رفته بودم گنده گنده نشسته بودم و خوردم و برگشتم. خیلی از حرکت خودم بدم اومد. حالا بگذریم که چقدر مزه داد با هم افطار نون پنیر زدیم با چای بعدش حلیم هم خریدیم و خوردیم که حلیمش خوب نبود خیلی بعدم یه چیزی به فاطمه خوابگاهشون داده بودن مرغ یکم داشت و نمیدونم چیچی لوبیا هم داشت هویج هم داشت قشنگ هرچی از دستشون اومده بود ریخته بودن توش.

دلم میخواد سیگار بکشم خیلی حالم خوب نیست. دلم گرفته میدونم قول دادم حالم رو خوب کنما و دارم سعی میکنم حالم رو خوب کنم الآن ولی یه جوریه بازم هی حالم بد میشه هنوز هم دوست دارم بمیرم و دوست دارم زندگی خوبی داشته باشم هم. دلم میخواد ۶ سال ۷ سال بگذره و سریع هم بگذره. اعصابم خورد شده دیگه از این زندگیه لعننی دلم گرفته خیلی خیلی. میدونم برم بیرون هم فایده نداره. میدونم دلم چی میخواد ها ولی نمیخوام بگم به هیچکی حتی خودم. احساس میکنم درک نمیشم دلم میخواد بخوابم انقدر بخوابم که گیج نباشم. اه خب این چه وضعشه؟؟

امتحانا رو چی کنیم؟ سخته درس خوندن خیلی. ولی خب من سختی رو می طلبم برای قوی کردن خودم برای رسیدن به چیزایی که میخوام... ولی... ولی اصلا معلوم نیست بهشون برسم یا نه. و خب فکر کن این همه تلاش کنی و بعدم بهشون نرسی خب حتی اگه کطمئن باشی که میرسی هم خسته میشی... دیگه چه برسه به الآن. بغض دارم... درد میکنه سینه‌ام ... نفسم بالا نمیاد زمان لعنتی هم نمیگذره. 

  • alireza khodakarami

نظرات  (۱)

  • پیمان محسنی کیاسری
  • راستش مشکل منم هست! من روزه نیستم ولی چیزی جز آب نیست که بخورم!
    در حقیقت هشتاد درصد روزه نیستن ولی چیزی جز آب نیست! :)))
    روزه دارا ما هم اصلا راضی نیستن!
    پاسخ:
    اصن داستانی داریم آقا! هم تو دانشگاه هم تو خوابگاه اصن خب کسی که روزه نیست چرا باید نتونه ناهار بخوره؟ هم اتاقیای من سحر بیدار میشن غذا بگیرن بذارن یخچال واسه ناهارشون :| بندگانه خدا ساعت سه و نیم شب.

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی