imagine

:This is kind of a diary or something that I'm gonna share it with you

imagine

:This is kind of a diary or something that I'm gonna share it with you

اول از همه بگم آقا دپ بودن دیگه بسه ناراحتی و غم و غصه بسه لا اقل واسه امشب. والا خب شاد باشین آقا اصن چرا دپم؟ شیکمم خالیه جای خواب ندارم خدای نکرده مریض احوالم؟ نه خداروشکر. میدونم که خستمه. خب چرا خستمه؟ چون هی دپ نشستم یه گوشه و به بدبختیام فکر کردم دیگه. آدم باید سعی کنه شاد باشه ماشالا هزار ماشالا سالم و زرنج و آینده داریم (به قول مامانجونم البته مامانجون نمیگه زرنجا همینجوری خودم زرنجش کردم مامانجونم میگه زرنگ) و باز نقل است از مامانجونم که ملت همینجوری که دکتر مهندس نمیشن. سخته آقا سختی فراوان است و خب همینه که من واسه درس خوندن و اینام ارزش قائلم و گرنه خب اگه شیر کاکائو خوردن سخت بود اون وقت دوست داشتم که شیر کاکائو بخورم و هی برای شیر کاکائو خوردن تلاش میکردم و هی شکست میخوردم و دوباره از اول. چیزی که همینجوری به دست بیاد تو بگو دوزار ارزش نداره، والا. اون روز سعی داشتم یه صفحه باز کنم که خاطراتم اونجا باشه و چرت و پرتایی که میگم اینجا ولی که گفتم غر و قاطی جالب تره. امروز خیلی زیاد فکر کردم به اینکه اعتماد به نفسم رو ببرم بالا. آخ آخ یادم رفت. تا حالا شده ماشینی که آرزوشو داری داشته باشی رو بخری؟ حتی اگه شده باشه هم باز از من عقب تری :پی چون من کادوش گرفتم. حالا بذار میگم کامل تعریف میکنم. آقا امروز صبح با صدای پرندگان زیبای بهاری بیدار نشدم. بلکه همینطوری بیدار شدم دیدم ساعت حول و هوش ۱۱:۴۴ عه آماده شدم برم بیرون جلو درب زیبای بی شیشه آسانسور بودم که گوشیم زنگ خورد. فاطمه اومده بود پردیس مرکزی گفته بود اگه منم پایینم برم پیشش. آقا ما رفتیم و شربت لیمو میدادن زدیم و یکم صحبت کردیم و آهنگ گوش دادیم که بابای فاطمه (که اومده بودن تهران) زنگ زدن که بره پیششون. دیگه فاطمه رفت و من دیدم شت کیف نیاوردم رفتم خوابگاه کیفم و برداشتم دوباره رفتم پردیس مرکزی که فاطمه هم اومد با هم بریم بالا دانشکده. چون به غذا نمیرسیدیم گفتم یه ساندویچ بگیریم بزنیم تو راه که فاطمه گفت مادرش براش دلمه برگ مو گذاشتن (من تا حالا فقط یه بار دلمه برگ مو خورده بودم که اونم میدون تجریش خوردم و وقتی دلمه های مامان فاطمه رو خوردم فهمیدم اونا چقدر افتضاح بودن.) و گفت که زیاده و خب چون خراب میشه و حیفه بیا تو هم بخور که نندازمشون دور. شوخی میکنم واقعا بهترین غذایی بود که تو ۵_۶ ماه گذشته خورده بودن خیلی حال داد. ولی فک کنم ۲/۳ شو خورم :دی 
آقا بعد رفتیم کلاس تی ای وحید و اونجا کلی نوشتیم و متوجه شدم دست فاطمه چقدر تند مینویسه یعنی خودم رو کشتم و واقعا سریع ترین چیزی که میتونستم رو نوشتم و قشنگ ۲ صفحه ازش عقب افتادم. حتی سیاوش وقتی دید فاطمه تموم کرده بسی تعجب کرد و نیاین بگین من کندم اونم تعجب کرد. دیگه تموم که شد من حوصله انسیه رو نداشتم کلاسشو پیچوندم برم خوابگاه فاطمه هم با دوستش پری (احتمالا ناراحت بشه اگه من بهش بگم پری خب چون که من دیگه کیم. ولی پری) (امیدوارم نخونه) (شت فاطمه نگه این چه پر روعه و زود خودمونی میشه) (ای بابا چقدر پرانتز) داشتم میگفتم با دوستش پری قرار داشت و با من اومد پایین که بره امیرکبیر. کی دیگه امیر کبیره؟ نفر گفتم آقا بذار یه زنگ بهش بزنم بچه گناه داره دلمم واسش تنگ نشده ها ولی اون که نمیخونه شده آقا تنگ شده  ولی برنداشت که نه ریجکت کرد. دیگه من رفتم با بی آر تی بالا از ولیعصر تا فاطمیه اونجا پیاده شدم که پیاده بیام پایین. اگه از شما کسی مسؤلیتی تو دانشگاه امیر کبیر داره لطفا یه اتاق موسیقی برای دانشجوهاش تعیین کنن آکوستیکشم نکردن نکنن فقط بذارن اون بدبختا هم ساز بزنن برا خودشون موسیقی خوب از ذهن آرام خارج میشه. حالا اینو چرا میگم؟ چون یه سری از دانشجوهای پلی تکنیک بیرون دانشگاه جلوی درب شرقی در حال نواختن بودن با پوستری که نوشته بود که اینا نمیذارن ما تو دانشگامون ساز بزنیم ما هم اینجا ساز میزنیم تا بترکه چشم علم الهدی و دامادش و هرکی چشم نداره اینا رو ننوشته بودنا من میگم حالا فکر کن که رئیسی رای آورده بود الان من داشتم میگفتم نیروی انتظامی جمهوری اسلامی ایران کم کاری و سهل انگاری که از مسؤولین اسبق (دولت قبلی) ناشی بود را مرتکب شده و به چند جوان که با بیشرمی و بی حیایی هرچه بیشتر ساز در خیابان جلوی چشمان نوامیس و کودکان این ملت پیرو خط امام و رهبری ساز میزدن و فرهنگ غربی همجنسگرایی و زناکاری را ترویج میدادن... ساز میزدن دیگه ای بابا بیان بگیرین بزنین تو سرشون این چاقالا رو. خب خدارو شکر که رای نیاورد و منم چرت و پرت نگفتم حالا دیگه رفتم پردیس مرکزی آخرای نماز بود که فاطمه زنگ زد که ببینن من میام بریم بیرون دیگه اومد دانشگاه خودشم نمازشو خوند و ما راهی شدیم سمت لمیز که کلی تعریف کرد. من یکم حالم بذ بود و ذهنم درگیر بود و نیاز داشتم به شدت حرف بزنم کلی بعدش باهاش حرف زدم که یه ماشین فروشی دیدیم و یه ماشین برام خرید که چه ماشینی بود؟ ولکس واگن مدل کلاسیک بیتل (نمیدونستم مدلش چیه تو اینترنت سرچ کردم و فک کنم آلمانیه که میشه beetle و با a نیست. منظورشون مدل سوسکبه آیا؟ نمیدونم آخه منو فاطمه فک کردیم رو پلاکش نوشته بیتل میخواسته بنویسه «د بیتلز» گروه راک مورد علاقه من و فاطمه. مهم نیست در حقیقت چی روی پلاکش نوشته واسه من که همون میخواسته بنویسه «د بیتلز» و اشتباه زده.) حالا بگو چه رنگی؟ رنگ مورد علاقه من لیمویی. بعد اینو اول خودم خریدم و میخواستم بعدا یه آبیش رو برای فاطمه بخرم و فرداش ببرم براش که یهو فاطمه پولشو حساب کرد دیگه من نگفتم میخواستم اینکارو بکنم و فقط به شدت شاد شاد شدم :) بعدش من حالم خوب نبود و ذهنم خیلی درگیر بود امروز تا حد خیلی زیادی اعتماد به نفسم رو بالا برده بودم و یکم خسته بودم منگ بودم قشنگ. انقدر منگ بودم که اصلا متوجه حرفای فاطمه نشده بودم انقدر شاد بودم که وقتی گفت احساس تهی بودن میکنم من ازش پرسیدم از حسین تهی آهنگ گوش دادی؟ بعد که متوجه شدم چه حرفی زده خیلی دیر بود و یکم آکوارد میشد اگه بپرسم و گویا دوباره گفته بوده که خیلی خسته ام و من اصلا نفهمیدم وقتی بهم گفت که این اتفاق افتاده خیلی شرمنده شدم و خب خودم بر اساس تجربیات قبلی فکر میکنم آدمی باشم که به احساس دوستام اهمیت میدم و نهایت سعیم رو میکنم که حالشون خوب شه. ولی اینبار فهمیدم علت اینکه فاطمه به نظرم آدم نگوییه اینه که من آدم نشنو ایم که فکر میکردم باشم. بعدش تصمیم گرفتم اینجوری نشم مثل قبلنام که خیلی ناراحت بشم و این حرفا. آقا حالا که اینا همه رو گفتم بهو دیدم هیچی از شاد بودن نگفتم. امروز برا خودتون حسابی برقصین انقدر برقصین تا جونتون بره بیحال بیفتین یه گوشه. آهنگایی که گوش میدین هم قر دار قر دار باشه لطفا. 
پ.ن.۱. ماه رمضون نزدیکه و از تشنگیش میترسم خیلی. 
پ.ن.۲. در کادو گرفتن عجله کنید وگرنه براتون کادو رو میخرن. 
پ.ن.۳. شاد باش
  • alireza khodakarami

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی